#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_206


و من چقدر این روشو دوست داشتم، این مهربونی ها و محبت های زیر پوستی قشنگش و همچنین توجه هاش.

کاش همیشه همینطوری می موند.

توی همین فکر ها بودم که راستین با دو جعبه ی کادوی بزرگ توی دستش وارد آشپزخونه شد و اون هارو روی میز گذاشت، متعجب نگاهش کردم:

کادو هم گرفتی؟ همین تولد گرفتن بس نبود؟

یکی دیگه از صندلی هارو برداشت، کنار من گذاشت و روش نشست:

نه بس نبود، یالا بازشون کن.

از این حاضر جوابیش تک خنده ای کردم و اول جعبه ی بزرگ رو باز کردم که با یک باکس گل رز رو به رو شدم، لبخند عمیقی روی لب هام نشست و باکس بعدی که کوچیک بود رو هم باز کردم که با یک دستبند ظریف طلا رو به رو شدم، با خوشحالی دستبند رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم، خیلی قشنگ بود و واقعا به دلم نشسته بود.

توی زندگیم خیلی به جواهرات علاقه نداشتم و جز دوتا گردنبدی که راستین و شایان بهم دادن طلای دیگه ای نمی انداختم ولی این یکی بحثش جدا بود!

این یکی رو راستین خریده بود؛ دستبند رو به طرفش گرفتم:

خیلی خوشگله! برام می بندیش؟

البته ای گفت و دستبند رو از دستم گرفت، مچ دستم رو به طرفش گرفتم که دستبند رو دور مچم بست.

مچم رو تو هوا تکونی دادم یکم برام گشاد بود ولی خب نه اونقدری که تو ذوق بزنه.

کمی خودم رو روی صندلی جا به جا کردم و بهش نزدیک تر شدم؛ دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و بوسه ی عمیقی روی گونه اش کاشتم:

ممنونم ازت راستین، بابت همه چی خیلی ازت ممنونم عزیزم.

سرش رو کمی به سمتم چرخوند، یک تای ابروش رو بالا انداخت و زیر لب عزیزمی که گفتم رو با خودش تکرار کرد و سپس بلند تر ادامه داد:

چرا انقدر قشنگ گفتی؟

گنگ نگاهش کردم:

چی رو؟

-عزیزم رو، خیلی برام قشنگ اومد.

لب گزیدم و سرم رو زیر انداختم، من چرا انقدر خجالتی شده بودم؟

انگار اون هم ذهنم رو خوند که دستش رو زیر چونه ام گذاشت، سرم رو بالا آورد و با لبخند گوشه ی لبش گفت:

جدیدا خیلی خجالت می کشی! این طوریتو ندیده بودم! قبلا که منو می خوردی!

اعتراض آمیز صداش زدم که خندید و ادامه داد:

ولی خجالت می کشی خیلی بامزه می شی؛ آخه خجالت کشیدنت رو فکر نکنم هر کسی ببینه.



با شیطنت نگاهش کردم:

می خوای کسی ببینه؟ آخه من فقط با کار هایی که تو می کنی خجالت می کشم و اگه می خوای کسی ببینه پس باید کار های تورو تکرار کنه.

اخم غلیظی کرد و سرش رو زیر گردنم برد:

واسه هیچ کس حق نداری خجالت بکشی! اون کسی گه می گی غلط می کنه ببوستت، غلط می کنه بهت نزدیک بشه، غلط می کنه لمست کنه! حتی خجالت کشیدنت هم فقط باید برای من باشه، تو همه چیزت به نام من زده شده، به نام راستین آریا، شیرفهم شد؟

با لذت چشم هام رو بستم، عجیب بود که با این حرف هاش یک چیزی توی دلم خالی می شد؛ عجیب بود که دوست داشتم به این غیرتی شدن هاش ادامه بده.

دستم رو پشت گردنش گذاشتم و آروم اسمش رو صدا زدم که جونم آرومی گفت، چرا من جدیدا انقدر این مرد رو دوست داشتم؟ چرا نمی خواستم یک لحظه هم ازش جدا شم؟

دستم رو بین موهاش بردم و با کشیدن آرومشون سرش رو رو به روی سر خودم قرار دادم که پیشونیش به پیشونیم چسبید:

راستین نمی خوام هیچ وقت از دستت بدم، نمی خوام هیچی تورو از من بگیره، نمی خوام ازت جدا شم حتی یک لحظه!

می خوام فقط سهم من توی این زندگی باشی.

نمی خوام دوباره کسی که عاشقشم رو از دست بدم‌‌.

اعتراف کردم، اعتراف کردم که عاشقش شدم و چشم های بهت زده اش رو دیدم، زیر لب زمزمه کرد:

عاشقشی؟

اوهوم آرومی گفتم و بلند تر ادامه دادم:

مگه تو نیستی؟


romangram.com | @romangraam