#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_205
آهانی گفتم و سرم رو تکون دادم که از اتاق خارج شد.
********
هنوز وقت نکرده بودم لباس هارو توی کمد بچینم و برای همین این کار رو به شب موکول کردم.
نگاهی به لباس هام انداختم و یاد حرف هایی که کیمیا زد افتادم به قول اون گفت ازدواج کردی و دیگه خونه مجردی نیستی عین آب لباس بپوش و به خودت برس عین این نگرد من هم فقط بهش می خندیدم، اما حالا که فکر می کنم می بینم همچین بیراه هم نگفته.
بنابراین تاپ و شلوارک ست سرمه ایم رو از توی چمدون بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم حوله ام رو از تنم خارج کردم و تاپ و شلوارک رو تنم کردم.
حوله ای که دور موهام بود رو باز کردم، سرسری سشواری بهش زدم و ترجیحا آزادانه روی شونه هام رهاش کردم.
رژ قرمز رنگم خیلی داشت بهم چشمک می زد، واقعا داشتم به آرایش کردن اون هم داخل خونه میل خاصی پیدا می کردم که فکر کنم از تاثیرات ازدواج بود.
سر انجام رژ رو برداشتم و روی لب هام کشیدم، لب هام رو به هم مالیدم و به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم، به نظر خودم که خوب بودم.
سپس از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم ولی با دیدن برق های خاموش آشپزخونه اخمی کردم، پس راستین کجا بود؟
برق رو روشن کردم که نگاهم به میز کشیده شد، کیک شکلاتی که روی میز قرار داشت و کنارش دو دست ظرف های غذا خوری بود.
می دونم خیلی ساده شد برنامه داشتم خیلی بهتر از این ها بشه ولی نشد؛ تولدت مبارک عزیزم.
با خوشحالی به طرفش برگشتم:
فکر نمی کردم این کارو بکنی، واقعا متعجبم کردی!
لبخندی زد و سکوت کرد، دست هام رو بالا آوردم و قاب صورتش کردم:
چند سال بود هیچ تولدی نمی گرفتم، از بس نگرفته بودم روز تولدم رو هم فراموش کردم، یعنی خب دغدغه ها زیادن و این یکی فراموش می شه.
حلقه ی دست هاش دور کمرم محکم تر شد:
از این به بعد هر سال می گیریم تا دیگه فراموشت نشه.
لبخند عمیقی زدم و هردو به چشم های هم خیره شدیم، نگاهش از روی صورتم پایین امد و روی لب هام نشست، ناخوداگاه صورت هامون بهم نزدیک شد و چشم های من بسته؛ برای بار دوم بوسه ای بود که بین من و راستین اتفاق می افتاد.
بعد از چند ثانیه هردو عقب کشیدیم که راستین دستی به گردنش کشید:
کیکو بخوریم سرد می شه.
ناخوداگاه با صدای تقریبا بلندی زیر خنده زدم و لا به لای خنده گفتم:
سرد می شه؟ منظورت اینه آب می شه؟
با کف دست روی پیشونیش کوبید:
آره منظورم همون بود، حواس می ذاری برای آدم؟
اخم مصنوعی کردم:
به من چه!
چشم هاش رنگ شیطنت گرفت، می تونستم حدس بزنم الان چی می خواد بگه بنابراین سریع پیشگیری کردم:
تو بیا بشین من دو فنجون چای بریزم بیام.
خندید و سرش رو تکون داد؛ نفس آسوده ام رو بیرون فرستادم و به سمت سماور رفتم، خوشبخانه چای حاضر بود.
دوتا استکان برداشتم و توشون رو از چای پر کردم، هردوشون رو توی سینی و روی میز گذاشتم.
راستین یکی از صندلی هارو عقب کشید و روش نشست من هم روی صندلی رو به روییش نشستم.
شمع عدد بیست و دو رو که روی کیک بود با فندک روشن کرد و نگاهم کرد:
اول یک آرزو کن.
چشم هام رو بستم و تو دلم آرزو کردم، آرزو کردم همه چی خوب باشه، خوشبخت بشم و حق به حق دار برسه.
سپس چشم هام رو باز کردم و شمع های ورود به بیست و سه سالگیم رو فوت کردم.
راستین از روی صندلی بلند شد و با گفتن الان می آم از آشپزخونه خارج شد.
چاقو رو برداشتم و تیکه ای کیک برای هردومون بریدم، راستین یک روی خوب و دوست داشتنی هم داشت که هر روز بیشتر ازش رو بهم نشون می داد.
romangram.com | @romangraam