#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_203

نفسم رو بیرون دادم و آروم جواب دادم:

فکر کنم یک هفته ای می شه که استفاده نمی کنم.

اخمش غلیظ تر شد و با خشم‌ گفت:

د خب غلط می کنی استفاده نمی کنی!‌ مگه بچه بازیه؟

باز هم چیزی نگفتم که با حرص از اتاق خارج شد.

نفس آسوده ام رو بیرون فرستادم، اصلا از این پماد خوشم‌ نمی امد! سوزشش به درک هم کمرم چرپ می شد هم هرروز خدا باید می رفتم دوش می‌گرفتم.

روی تخت نشستم و یکی از چمدون هام رو باز کردم، همینطور که لباس هام رو روی تخت می ذاشتم با حضور راستین توی اتاق سرم رو بالا آوردم.

نگاهم رو از صورت پر از خشمش به دستش دوختم و با دیدن پماد توی دستش با چشم های گرد شده نگاهش کردم:

اونو از کجا آوردی؟! نگو که تو می خوای بزنی!

اخم هاش از هم باز شدن ولی صورتش و لحنش هنوز هم جدی بودن:

داروخانه توی این شهر زیاده، رفتم دوتا گرفتم وقتی تموم‌ داشته باشی.

و سوال دومتم باید بگم چرا اتفاقا من می خوام بزنم.

آب دهنم رو با صدا فرو دادم، از فکر کردن به این قضیه هم تنم مورمور می

شد! این دیگه چه حس مزخرفیه؟ من که خجالتی نبودم!

با یاد آوردی تخت که روش لباس هارو ریخته بودم لبخند پیروزمندانه ای روی لب هام نشست:

خب ببین لباس هام روی تخته، تو بذارش اینجا، کارم که تموم شد می زنمش.

با جدیت ابروهاش رو بالا انداخت و به سمت تخت امد:

به تو سپردم این کارو دیدم وضعتو!

کاری نداره الان دوباره لباس هارو می ریزیم توی چمدون و بعد از این که پماد رو زدی دوباره حلش می کنی.

دیگه ام فرصت حرف زدن بهم نداد و سریع لباس هارو پشت هم و بهم ریخته توی چمدون انداخت.

من هنوزم متعجب بودم، باور نمی کردم بخواد توی این قضیه کاملا جدی باشه!

همه ی لباس هارو که از روی تخت برداشت و با ابرو به تخت اشاره کرد:

اگه زحمتت نیست دراز بکش.

کمی صورتم رو مظلوم کردم:

راستین خودم می زدم دیگه!

تشر زد:

دنا!

اوف بلندی کشیدم و به پشت روی تخت دونفره دراز کشیدم.



راستین هم کنارم روی تخت نشست، همینطور که لب پایینم رو به دندون گرفته بودم بهش که داشت سر پماد رو باز می کرد نگاه می کردم، چی می شد منصرف می شد؟

وقتی دید مظلومانه نگاهش می کنم نتونست خودش رو کنترل کنه و تک خنده ای کرد:

زبونتو موش خورده؟ صدات در نمی اد!

با حرص پلک هام رو روی هم گذاشتم و چیزی نگفتم که ادامه داد:

قیافشو ببین! پس خجالتم بلدی بکشی؟

با حرص جواب دادم:

خیلی بی شعوری راستین!

خندید و حرفی نزد، کمی بهم نزدیک تر شد و لبه ی لباسم رو گرفت و تا جایی که سوختگی ها بود بالا داد، پلک هام رو محکم روی هم فشردم، تا حالا اصلا توی این شرایط قرار نگرفته بودم!

دستش که کمرم رو لمس می کرد تنم گر می گرفت و دوست داشتم یک طوری خودم رو از این شرایط خلاص کنم.

با دیدن کمرم یک آن‌ لبخندش کاملا محو و اخم جایگزینش شد؛ حدس می زدم باز هم داره خودش رو مقصر می دونه و عصبی شده.

بارها بهش گفته بودم تقصیر اون نیست ولی نمی خواست بفهمه، دستش روی کمرم مشت شد و با خشم چشم هاش رو بست و زیر لب زمزمه کرد:

romangram.com | @romangraam