#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_202


عجب روز تولد قشنگ و جذابی برام ساخته بود!



******

-ولش کن من می برمش.

-این‌ سبکه تو اون یکی رو ببر.

بی توجه به حرفم هردو چمدون رو توی دستش گرفت و از پله ها بالا رفت کرایه مردی که چمدون هارو آورده بود حساب کردم و در حیاط رو بستم.

با دیدن آسانسور که همکف بود متعجب نگاهی به راه پله ها انداختم، خب وقتی آسانسور بود چرا از پله ها رفت اونم با دوتا چمدون؟!

شونه هام رو بالا انداختم و چمدونی که دستم بود رو داخل آسانسور بود گذاشتم، خودم هم سوارش شدم و دکمه ی طبقه رو فشردم.

به لطف هرسه تامون تولدی که راستین و خانواده ام برام ترتیب داده بودن به راحتی بهم خورد، انقدر عصاب هردومون داغون بود که حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتیم.

به مامان هم زنگ زده بودم گفته بودم چمدون هام رو که بهش گفته بودم ببنده و برام با یک ماشینی بفرسته.

اولین روز زندگی مشترکمونم اینطوری سپری شد.

دیگه فکر کنم من باید توی خونه غذا درست می کردم و به کارهاش می رسیدم.

کاری که خیلی انجامش نداده بودم.

با رسیدن به طبقه ی سوم چمدون رو از آسانسور بیرون آوردم.

راستین در واحد رو باز گذاشته بود تا من راحت وارد شم.

کفش هام رو در آوردم و توی جا کفشی مربع شکل چوبی گذاشتم و درش رو بستم.

دسته چمدون رو بالا آوردم و همینطور که روی چرخ هاش حرکتش‌ می دادم وارد خونه شدم و در رو پشت سرم بستم.

نگاه اجمالی به سرتاسر خونه انداختم، زندگی من هیچ وقت عادی نبود و حتی الان هم نیست!

روز تولد و دومین روز ازدواجم به این شکل بود!

پوزخندی زدم با سر پایین به طرف راهرو رفتم که بین راه به راستین برخوردم.

ناچارا سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم، همینطور که نگاهم می کرد دسته ی چمدون رو از توی دستم جدا کرد و بازو هام رو توی دستش گرفت:

می شه تمومش کنی؟ من که برات همه چیز رو توضیح دادم.

ابروهام رو بالا انداختم:

مگه من چیزی گفتم؟

اخمش غلیظ تر شد و صداش کمی بالا رفت:

د لامصب همین چیزی نگفتنت خیلی عذابم می ده! از ظهر ساکتی و لام تا کام حرفی نمی زنی!

با سردی ازش جدا شدم:

حرفی ندارم بزنم، بهم فرصت بده، باید فکر کنم‌.

سپس خواستم به طرف اتاق برم که صداش متوقفم کرد:

راجع به چی فکر کنی؟

نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم و کوتاه جواب دادم:

راجع به همه چیز.



راستین سکوت کرد و هر سه چمدون رو داخل اتاق گذاشت، ممنون آرومی گفتم که نگاهش رو به ساعت دوخت و با اخم گفت:

ساعت نه شبه، تو باید ساعت هفت غروب پماد کمرتو می زدی!

صبر کن ببینم اصلا استفاده می کنی؟

لب گزیدم و به طرفش برگشتم، یک هفته ای می شد که استفاده کردن پماد رو از یاد برده بودم و راستین سر این موضوع خیلی عکس العمل نشون می داد.

سکوت کردم که بلند تر گفت:

جواب منو بده!


romangram.com | @romangraam