#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_201
عصبانی شدم؟ دارم دیوونه می شم!
خودت رو بذار جای من!
می آی خونه ی ما یهو می بینی من توی اتاق و با یک پسر دیگه توی...
خندش به اخم تبدیل شد و بین حرفم پرید:
خیلی خب، ادامه نده!
با تمسخر نگاهش کردم:
چی شد عصبی شدی؟ ببین حتی طاقت نداری کاملش رو بگم!
اون وقت بهم می خندی!
با حرص دستش رو روی صورتش کشید و نفس کلافه اش رو بیرون داد:
یک مشت چرند بود دنا!
چیز مهمی نگفت.
امد گفت هنوز دیر نشده و هر وقت بخوام اون هست و پام می مونه.
احساسی در کار نیست دنا اون واسه ارث این چیزهارو می گه.
دست هام مشت شدند؛ انقدر وقیح بود که به راستینی که زن داشت این حرف هارو می زد.
با خشم پرسیدم:
تو بهش چی گفتی؟ اون بغل واسه چی بود؟
با خونسردی پاهاش رو روی هم انداخت:
هیچی، گفتم من زنمو دوست دارم انقدر چرند بهم نبافه.
اون بغل رو هم یک بار گفتم.
گفت حالا که اینطور می گم برای آخرین بار بغلم کنه.
با حرص نگاهش کردم:
توهم سریع بغلش کردی؟ نه؟
آره خب رفیق بچگی و محرم راز هات!
اما ببین جنابعالی متاهلی!
هم تو و هم رویا این رو بفهمین.
من مثل بقیه نیستم تورو با یکی ببینم گریه زاری راه بندازم پاشم برم خونه بابام.
تو باید فرار کنی چون کسی که خیانت می کنه تویی.
الان دیگه اون مرد آزاد و مجرد قدیم نیستی یک سری تعهد و محدودیت هایی داری که باید بفهمیشون.
اخم غلیظی کرد و روی تخت نشست، هر دو دستم رو توی دست هاش گرفت:
دنا خیانتی در کار نیست!
چرا با حرف هات سعی داری منو بسوزونی؟
پشت همه ی حرف هات طعنه خوابیده.
من می دونم متاهلم، می دونم تعهد دارم!
ولی انقدر بهم شک نداشته باش لطفا!
باشه می دونم اشتباه کردم معذرت می خوام؛ این بحث مسخره رو تمومش کن.
چیزی نگفتم و به مچ ظریفم که بین دست های مردونه اش اسیر شده بود نگاه کردم.
با همین دست ها رویا رو بغل کرده بود.
سرم رو تکون دادم تا فکر رویا از سرم بپره ولی اگه بشه!
مچ دست هام رو آروم آزاد کردم و سرد نگاهش کردم.
romangram.com | @romangraam