#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_200
چی رو داری ازم پنهون می کنی؟
متعجب نگاهم کرد که با دستم یقه ی لباسش رو گرفتم و باهاش ور رفتم:
از چشم هات می خونم، رویا بهت چیز هایی رو گفته ولی بهم نمی گی!
-چرت می گی! همه چیز رو گفتم.
ابروهام رو بالا انداختم:
راستین به من دروغ نگو! می فهمم که نمی خوای بگی، چی رو داری پنهون می کنی؟
دست هاش که آزادانه کنار بدنش بودن بالا آورد، پشت کمرم قرار داد و من رو به خودش نزدیک کرد؛ یک تای ابروش رو بالا انداخت:
پس از چشم هام می خونی هوم؟
-دیدی حق با منه!
پوفی کشید و سرش رو کمی عقب برد:
چرا نمی تونم پیشت چیزی رو انکار کنم؟
خوشحال از اینکه بالاخره دست از انکار برداشته لبخندی زدم:
چی گفته؟
-باید بگم نه؟
سرم رو تکون دادم که دستش رو از پشت کمرم برداشت و به تخت اشاره کرد:
چیز مهمی نگفت، همش چرند بود.
روی تخت نشستم و شالم رو از سرم برداشتم:
همون چرند هارو بگو، می خوام بدونم.
اوف بلندی کشید و خودش رو با ضرب روی تخت پرت کرد و دراز کشید که این کارش باعث شد تخت تکون شدیدی بخوره و من چپ چپ نگاهش کنم.
همین طور ساکت بهم خیره بود و حرفی نمی زد.
شصتم خبردار شد که یک چیزی هست و اون داره از زیر گفتنش در می ره.
نفس عمیقی برای کنترل اعصابم کشیدم و گفتم:
راستین، بگو.
-ای بابا! عجب گیری دادی! می گم چیز خاصی نبود!
با حرص مشتی به زانوش کوبیدم:
انقدر مسخره بازی در نیار! مثلا چرا نمی گی؟!
با حرص صورتش رو جمع کرد و مچ دستم رو گرفت:
این دستت خیلی هرز میره ها دنا!
هی می گم نزن بدتر می کنه!
با خشم مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم:
خوب می کنم، خیلی پرویی!
اصلا وایسا ببینم!
من بلند می شم می آم خونه ی جنابعالی برای این که توی بی شعور تو سورپرایزت کنم ولی چی می بینم؟
می بینم دختر دایی عزیزت که از قضا عاشق پیشه ی جنابعالی هست توی اتاقته و همو بغل کردین.
بعدشم تو بهم نمی گی چه چرندی گفته!
اصلا چه معنی داره این حرکت؟
با صدای بلندی زیر خنده زد و گفت:
دنا خیلی عصبانی شدی! خیلی!
با حرص خندیدم:
romangram.com | @romangraam