#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_198
چشمم رو دور هال چرخوندم ولی اثری ازش نبود، با شنیدن صداش شصتم خبردار شد داخل اتاق خوابه.
لابد داشت با تلفن حرف می زد.
همونطور بی سر و صدا وارد راهرو شدم، خواستم داخل اتاق شم که با صحنه ای که دیدم بهت زده سرجام خشک شدم.
رویا؟ راستین و رویا هم رو بغل کرده بودند و رویا آروم گریه می کرد!
پس به خاطر همین بهم گفت زود نیا!
می خواست با دختر عمه ی عزیزش خلوت کنه!
لعنتی می ذاشتی یک روز بگذره!
بغضی که ناخواسته داخل گلوم نشسته بود رو فرو دادم و دست زنان وارد اتاق شدم.
با شنیدن صدای دستم راستین و رویا با بهت از هم جدا شدن و بهم نگاه کردن.
پوزخندی زدم و راستین رو خطاب قرار دادم:
آفرین راستین خان! واقعا بهت تبریک می گم! در کم تر از بیست و چهار ساعت عشق بازیت رو با عشقت شروع کردی!
راستین سریعا رویا رو پس زد و به سمت من امد:
بخدا اونطور که فکر می کنی نیست!
پوزخندی زدم و چند قدم عقب رفتم:
چرا دقیقا همونطوریه!
منو یک روز بعد از عقد دک کردی بیای مثلا توی خونه ی آیندمون با عشقت باشی هان؟
دستخوش به سرعت عملت!
فقط برام سواله چرا با من ازدواج کردی؟
می رفتی با عشقت ازدواج می کردی، دختر عمتم که بود، کلی هم بهت ارثیه می رسید. چرا من؟
این چرا من رو طوری داد زدم که برای لحظه ای پلک هاش رو روی هم گذاشت و سکوت کرد.
نگاهی به رویا که خصمانه نگاهم می کرد انداختم و عقب تر رفتم:
من مزاحمتون نشم، به خلوتتون برسین.
خواستم برم که راستین بازوم رو گرفت و من رو به طرف خودش برگردوند؛ در همون حالت رویا رو خطاب قرار داد:
رویا برو بیرون.
قبل اینکه رویا دهن باز کنه همونطور که سعی داشتم دستم رو آزاد کنم گفتم:
نه رویا جون بمونه کسی که باید بره منم.
راستین اخم غلیظی کرد:
داری تند می ری دنا.
-ولم کن راستین؛ نمی خوام چیزی بشنوم.
راستین اما محکم تر نگهم داشت و بلند تر گفت:
رویا گفتم برو بیرون!
رویا ناچارا کیفش رو از روی تخت چنگ زد و با حرص از خونه خارج شد.
با رفتنش دستم رو از دستش بیرون کشیدم و با تمسخر گفتم:
چرا بیرونش کردی؟ می موند من می رفتن بعدش بعد از بغل می رفتین سراغ بوسه و ...
با خشم بین حرفم پرید و داد زد:
دنا ساکت شو!
سپس آروم تر ادامه داد:
انقدر دری وری نباف، اول وایسا گوش کن بعد قضاوت کن!
romangram.com | @romangraam