#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_197
خیلی بی شعور و بی شخصیتی راستین!
خندید و دستش رو روی سینه اش گذاشت و آروم گفت:
لعنتی دستت چقدر سنگینه! زن بوکسور داشتن این دردسرا رو هم داره.
یک تای ابروم رو بالا انداختم:
می خوای بگی پشیمونی؟
مچ دستم که کنار سینه اش بود رو توی دستش گرفت و من رو محکم توی آغوشش کشید:
چرت نگو دختر، خیلی هم راضیم.
سرم رو به سینه اش تکیه دادم و خوبه ی آرومی گفتم.
پتوی نازک روی تخت رو با یک دست گرفت و روی هردومون کشید.
***
نمی دونم چقدر گذشت که چشم هام رو باز کردم و روی تخت نشستم، با دیدن جای خالی راستین متعجب به ساعت نگاه کردم که یازده رو نشون می داد.
یعنی انقدر زود رفت؟
دستم رو بین موهام کشیدم و از جام بلند شدم که چشمم به حلقه ی طلایی رنگ توی انگشتم خورد.
من دیگه رسما یک زن متاهل به حساب می امدم؛ اون هم زن راستین آریا.
با یاد راستین و بوسه اش لبخند عمیقی روی لب هام نشست.
حس خوبی داشتم، خیلی خوب.
دل بستن بعد از شایان واسه من محالی بود که ممکن شد.
به سمت سرویس رفتم و بعد از انجام کار های روزانه لباس هام رو عوض کردم و موهام رو بافتم.
قصد داشتم بعد از خوردن صبحانه زودتر برم خونه ی راستین و غافلگیرش کنم.
از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم.
مثل همیشه میز آماده بود و من هم سرسری چند لقمه گرفتم تا زودتر حاضر شم و برم.
مامان لابد رفته بود پیاده روی، بابا سرکار و دانیال هم طبق معمول خواب.
بعد از خوردن صبحانه دوباره به طبقه ی بالا برگشتم و شروع به حاضر شدن کردم.
قرار بود شب بیام لباس هام رو جمع کنم و برم داخل خونه ی جدیدم.
شب برای این که همه خونه باشن تا بتونم خداحافظی کنم.
مانتوی فیروزه ای رنگی که تازه خریده بودم رو برای اولین بار تنم کردم و شلوار هم رنگش و دنپارو هم پوشیدم.
کفش و شالمم سفید انتخاب کردم.
رژ قرمز رنگی روی لب هام کشیدم و توی آینه به خودم خیره شدم.
بعد از مدت ها بود که دست به پوشیدن لباس رنگ روشن زده بودم و به نظرم خیلی هم بهم می امد.
ریملی که کیمیا به علاوه ی چند تا لوازم آرایش دیگه برام خریده بود و با مضمون لازمت می شه تحویلم داده بود عجیب بهم چشمک می زد تا به مژه های قهوه ایم بزنمش.
خب یک بارم من امتحان می کردم.
عاقبت ریمل رو برداشتم؛ با دقت به مژه هام کشیدمش و بعد از تموم شدن کارم چند بار پشت هم پلک زدم.
یکمیش زیر پلکم مالیده شد که با ترفند کیمیا یعنی کرم مرطوب کننده پاکش کردم.
وقتی از چهره ام راضی شدم با برداشتن موبایل، کلید و ریموت ماشین از خونه بیرون زدم.
پشت فرمون نشستم و به طرف خونه ی راستین رانندگی کردم، تا اونجا نیم ساعتی راه بود.
خداروشکر به ترافیک بر نخوردم و زودتر به آپارتمانش رسیدم.
بعد از پارک کردن ماشین در ورودی حیاط رو باز کردم و وارد حیاط شدم.
چند دقیقه بعد جلوی در واحد بودم؛ نفس عمیقی کشیدم و با کلید در رو باز کردم و بی سرو صدا وارد هال شدم.
romangram.com | @romangraam