#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_196


اونطوری نگاهم نکن دختر، فقط یک سری کار دارم، همین.

ابروهام رو بالا انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد:

بریم بخوابیم؟ انشاءلله که الان اجازه می دین با شما روی یک تخت بخوابیم؟

خب طبیعتا الان که ازدواج کرده بودیم این چیز ها نرمال بود و نیازی به اجازه گرفتن از من نبود.

پشت چشمی براش نازک کردم:

این دفعه دیگه بله، اجازه می دم.

خندید و همراه هم از اتاق مهمان خارج شدیم و وارد اتاق من شدیم.

روی تخت نشستم و کش موهام رو از سرم باز کردم و دستی بینشون کشیدم.

تازگیا کمی کوتاهش کرده بودم و از گودی کمر تا روی سینه هام رسونده بودمشون‌‌.

اینطوری رسیدن بهشون برام راحت تر بود.

روی تخت دراز کشیدم که همون لحظه راستین هم کنارم دراز کشید و با طرف من دراز کشید، من هم خودم رو کج کردم و به سمتش دراز کشیدم، نگاه هامون درهم قفل شده بود.



راستین دستش رو جلو آورد و بین موهام در حرکت در آورد و آروم لب زد: کوتاهشون کردی!

اوهوم آرومی گفتم که ادامه داد:

با اجازه ی کی؟

متعجب نگاهش کردم و لب زدم:

یعنی چی؟

-می گم به من گفتی می خوام کوتاه کنم؟ موهای بلندت رو بیشتر دوست داشتم! چرا کوتاهشون کردی؟

-خب رسیدن بهشون سخت بود راستین، این دفعه دیگه کوتاهشون نمی کنم.

چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد، این سکوت اتاق رو دوست نداشتم، دوست داشتم یک بحثی کشیده شه وسط چون من اصلا خواب نداشتم.

فکر کنم از چشم هام افکارم رو خوند که گفت:

چشم هاش به تو برن.

متوجه ی حرفش نشدم و گنگ نگاهش کردم:

چی؟ چشمای کی چی؟

تک خنده ای کرد و کمی بهم نزدیک تر شد:

بچه، چشم هاش مثل تو بشن تیله ای، موهاش هم مثل تو لخت و قهوه ای.

ولی پوستش نه، اون به من بره من بچه ی سیاه دوست ندارم.

بچه؟ چه بچه ای؟ وایسا ببینم این به من گفت سیاه؟

با حرص مشت آرومی به سینه اش زدم:

راستین خیلی بی شعوری! من سیاهم؟

من گندمی ام، یا اصلا سبزه!

سیاه خودتی!

با صدای بلندی زیر خنده زد که با حرص ادامه دادم:

چیه چهار ساعت نگذشته دهنتو با بچه بچه پر کردی؟

حالا حالا ها از این خبر ها نیست راستین خان، در جریان باش.

با شیطنت نگاهم کرد:

مطمئنی؟

این مطمئنی گفتنش بیشتر به حرصم اضافه کرده بود! ضربه ی محکم تری به سینه اش زدم و با حرص گفتم:

زهرمار! پس چی که مطمئنم!


romangram.com | @romangraam