#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_194
نمی فهمه، بفهمه نابود می شم!
اگه تو نگی، اگه من نگم نمی فهمه!
مهدی به جون مامانم که عزیزترینمه قسم که دوستش دارم!
چرا کسی منو باور نداره؟
حتی دنا هم منو دوست نداره!
نمی دونم یعنی من اینقدر بد شدم که هیچ کس ذره ای منو دوست نداشته باشه؟
مهدی امروز منو شایان صدا کرد!
شکستم، خورد شدم ولی نفهمید!
انگار که من آدم نیستم، انگار راستین احساس نداره!
به خدا من نخواستم بد شم! مجبور شدم!
ولی الان که دارم سعی می کنم خوب شم کسی باورم نداره!
و سکوتی که توی فضای اتاق حکم فرما شد.
با ناراحتی همون جا ایستادم، فکر نمی کردم با اونطور صدا کردنش انقدر ناراحتش کرده باشم.
فکر نمی کردم فکر کنه دوستش ندارم.
دلم گرفت، دلم واسه مظلومیتی که توی صداش نهفته بود ریش شد.
مهدی هم خیلی اشتباه کرده بود که پیشنهاد امیری که من چند بار بیشتر ندیده بودمش رو به راستین گفته بود!
در یک تصمیم ناگهانی در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم، با امدنم سر هردوشون به سمتم چرخید.
راستین نشسته به دیوار تکیه داده بود، یکی از پاهاش رو خم کرده و دستش روی پای خم شده اش بود.
مهدی هم رو به روش ایستاده بود.
با اخم بهش نگاه کردم:
می خوام با راستین تنها باشم.
نگاه کوتاهی بهم انداخت و سر به زیر از اتاق خارج شد.
به سمت راستین رفتم و رو به روش نشستم.
موهای بلندش رو کوتاه کرده بود و این طوری چهره اش مردونه تر شده بود.
دستم رو نوازش وار روی گونه اش کشیدم:
چرا فکر می کنی کسی دوستت نداره؟
یا بهتره بگم چرا فکر می کنی من دوست ندارم؟
متعجب نگاهم کرد:
همه رو شنیدی؟
-تقریبا.
هوفی کشید، سرش رو به دیوار تکیه داد و چشم هاش رو بست.
لبخند محوی زدم، خودم رو جلوتر کشیدم و کنارش نشستم؛ دستی به ته ریش هاش کشیدم، سرم رو نزدیک بردم و بوسه ای زیر گلوش زدم:
من دوست دارم راستین خان، خیلی هم دوست دارم.
جوری با تعجب سرش رو جلو آورد و نگاهم کرد که ناخوداگاه تک خنده ای کردم، حق داشت خب! تا حالا این روی من رو ندیده بود!
چونه ی ظریفم بین دستش گرفت و صورتم رو کج کرد:
تو خودتی؟ توی شامت چی ریختن؟
مسخره ای زیر لب نثارش کردم که تکیه اش رو از دیوار برداشت؛ حالا دقیقا صورت هامون رو به روی هم بود.
انگشت شصتش رو نوازش وار روی گونه ام کشید و زمزمه کرد:
romangram.com | @romangraam