#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_193

کمی مکث کردم و قرآن رو باز کردم، سوره ی مریم بود!

چند آیه اش رو زیر لب خوندم که عاقد دوباره تکرار کرد:

عروس خانم، آیا وکیلم؟

قرآن رو بستم و با صدای بلندی گفتم:

با اجازه ی بزرگ تر ها، بله.

صدای دست اطرافیانم بلند شد.

ولی من حتی یک لبخند هم نزدم!

اصلا خوشحال نبودم!

با این که راستین رو دوست داشتم ولی خوشحال نبودم.

بحث هایی که بالا داشتیم مانع خوشحالیم می شدن.

عاقد همون سوال رو از راستین پرسید که بدون مکث بله رو داد.

پلک هام رو روی هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.

بعد از کلی امضا رسما زن و شوهر شدیم!

و هم چنین بعد از انجام دادن این مراسم عسل و فلان نگاهی به چشم های مشکیش انداختم، چشم هایی که امروز توش جز غم و دلخوری چیز دیگه ای پیدا نمی کردم.

**************************************************

بعد از خشک کردن موهام دم اسبی بستنشون از اتاقم بیرون امدم‌‌‌.

همه بعد از صرف رفته بودن و جز کیمیا، مهدی و چند نفر دیگه کسی توی خونه نبود.

خواستم از پله ها پایین برم که صدای جر و بحث مهدی و راستین که از اتاق مهمان می امد متوقفم کرد‌.

دوست نداشتم فالگوش وایسم ولی حس کنجکاویم بهم غلبه کرد و دم در بسته ی اتاق ایستادم.

با صدای بلند مهدی متعجب ابرویی بالا انداختم:

راستین قرار نبود عقد کنین!

گفتی یک بازی که تموم می شه می ره!

تو که دوستش نداشتی و نمی ذاری حداقل کسی که دوستش داره باهاش باشه.

صدای پر حرص راستین بلند شد:

پسر تو حالیت نیست؟ می گم دنا رو دوست دارم می فهمی؟‌ دوست دارم!

امیر غلط کرده از تو شماره دنا رو می خواد!

بهت گفتم اون بازی تموم شد!

دنا خودشم می دونه همه چیز واقعیه.

زندگی خودمه مهدی، زندگی من!

به اون امیر به همه چیزم بگو تا من رو قاتل نکرده مثل بچه آدم بشینه سرجاش!

-اون از دنا خوشش می آد!

صدای پرخشم و بلند راستین امد:

د بیجا می کنه خوشش می آد!

مهدی انقدر رو اعصاب من راه نرو!



-راستین دنا بفهمه چرا اون بازی رو راه انداختی تا عمر داری توی روت هم نگاه نمی کنه!

خودت تمومش کن!

متعجب ابروهام رو بالا انداختم، یعنی چی می تونست باشه که باعث شه من تا این حد از راستین متنفر شم؟

هیچ چیزی نمی تونست من رو از راستین متنفر کنه هیچ چیزی!

با صدای آروم و ناراحت راستین گوشم رو بیشتر به در اتاق چسبوندم:

romangram.com | @romangraam