#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_192
وقتی همه چیزت اونه چرا می خوای با من ازدواج کنی؟
مگه من برات مهمم؟
تو از من آرامش می خوای ولی داری آرامش من رو بهم می زنی!
برو گردنبند شایان رو دوباره ببند، همه ی عکس هاش رو دوباره بزن به دیوار من رو هم مرده فرض کن!
من نمی تونم اینطوری ادامه بدم!
اینکه باهات ازدواج کنم و هرروز سایه ی شایان توی زندگیم باشه!
هر وقت با خودت کنار امدی بیا، من همیشه دوست داشتم ولی تو نه!
فقط یادت باشه، یادت باشه نری بگی راستین جا زد!
و خواست از اتاق خارج شه که با صدای بلندی خطاب قرارش دادم:
می خوای عقد رو بهم بزنی و بری؟
ایستاد ولی به طرفم برنگشت:
هنوز اونقدرم آشغال نشدم! دم در ایستادم.
دستگیره در رو پایین کشید و به سرعت از اتاق خارج شد.
با صدای بسته شدن در پلک هام رو روی هم فشردم و نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم.
چادر طرح داری که مامان برام حاضر کرده بود رو از روی صندلی بر داشتم و روی سرم گذاشتم؛ جلوی آینه به خودم نگاه کردم و زیر لب اسم خدارو به زبون آوردم:
خدایا خودت همه چی رو درست کن، هرچی به صلاحمه.
در رو باز کردم و از اتاق خارج شدم، راستین که روی راه پله ها ایستاده بود با دیدنم نیم نگاهی بهم انداخت و کمی عقب کشید تا من اول برم، نفس عمیقی کشیدم و بی حرف از پله ها پایین رفتم، دلم می خواست امروز شادترین روز واسه من باشه اما نبود!
امروز هم راستین رو ناراحت کرده بودم و هم خودم ناراحت بودم.
خودم رو که جاش می ذاشتم می گفتم حق داره، خیلی ام حق داره.
به هال که رسیدم به سفره ی عقد سفیدی که برامون چیده بودن نگاهی کردم، هنوز مامان و کیمیا ایستاده بودن دست کاریش می کردن.
چادرم رو محکم تر بین دست هام گرفتم و کمی بالا کشیدم تا زیر پاهام گیر نکنه.
با صدای پاشنه ی کفش هام توجه کیمیا بهم جلب شد و با لبخند نگاهم کرد.
راه رفتن با این کفش برای منی که اصلا عادت نداشتم واقعا سخت بود!
کیمیا نزدیکم شد و سرتاپام رو برانداز کرد:
ناراحت نشیا!
ولی اصلا بهت چادر نمی آد!
خودم هم فهمیده بودم بهم چادر بهم نمی آد برای همین بی خیال شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم.
مامان و فامیلای نزدیک بغلم کردن و یکم باهمشون سلام و احوال پرسی کردم و راستین هم همین طور.
از فامیل های راستین فقط بابابزرگش بود و چند تا عمه هاش و یکی خاله.
با امدن عاقد هردومون بدون هیچ حرفی پشت سفره ی عقد نشستیم.
اصلا باهم حرف نزده بودیم و به گونه ای سرسنگین بودیم.
اون از من دلخور بود و من از اون.
اون به خاطر این که من شایان رو هنوزم به اون ترجیح می دم و من چون درک نمی کرد که شایان عشق من بود و نمی تونم با مردنش فراموشش کنم!
درست بود این که اون رو به اسم شایان صدا زدم اشتباه از من بود، اما عمدی که نبود! یهو توی دهنم امد و به زبونش آوردم.
عاقد روی یک صندلی نشست و دفتری رو باز کرد، منم قرآن رو به دست گرفتم.
بعد از گفتن حرف های لازم شروع به خوندن خطبه ی عقد کرد:
عروس خانم، دنا هخامنش، فرزند شاهرخ هخامنش، به شماره ی شناسنامه ی...آیا به بنده وکالت می دهید ، شما را با مهریه ی معلوم و عند المطالبه ی یک جلد کلام الله مجید، بیست سکه ی تمام بهار آزادی، چهارده شاخه نبات، چهارده شاخه گل رز، به عقد دائم ماه داماد، آقای راستین آریا ، فرزند حسین در بیاورم؟
romangram.com | @romangraam