#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_191

ناراحت شدی؟

نه قاطع و آرومی گفتم که دست هاش رو دور کمرم‌ حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند: صبر کن ببینم، نامزد ما دلخور شده!

بدون اینکه نگاهش کنم با جدیت گفتم:

راستین می شه ولم کنی؟

دست هام رو روی دست هاش گذاشتم و سعی کردم از خودم جداش کنم که من رو محکم تر چسبید و با شیطنت گفت:

ولت کنم کجا بری؟ جات همین جاست!

قلبم لرزید اما ظاهرم رو حفظ کردم:

من اصلا به این رمانتیک بازی هات عادت ندارم راستین خان!

یک تای ابروش رو بالا انداخت و در همون حالت جوابم رو داد:

تا چند دقیقه که شرعا و قانونا زنم شدی خوب عادتت می دم!

-این فقط یک عقد خلوت ساده اس، نه عروسی!

-خودت عروسی نخواستی دنا! گفتی یک عقد خلوت ساده باشه کافیه!



-هنوزم سر حرفم هستم.

-پس چرا بهم طعنه می زنی؟

کلافه نگاهش خودم رو از آغوشش بیرون کشیدم:

راستین من طعنه نزدم! بی خیال می شی؟ بیا بریم پایین منتظرمونن!

با اخم نگاهم کرد و چیزی نگفت.

اخمش هم جدیدا زیادی به دلم می نشست!

امروز خیلی کلافه بودم، یک حس دوگانگی عجیب!

یک دلم طرف شایان بود یک دلم راستین!

ولی دلم‌ نمی امد دلش رو بشکونم!

کاش می تونستم با خودم کنار بیام.

نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم:

راستین، منو ببخش، یکم‌ ذهنم آشفته اس، این اتفاق های یهویی، و من هنوز نتونستم شایان رو اونجور که باید فراموش کنم.

اگه بدخلقی می کنم لطفا به دل نگیر!

کلافه دستی بین موهاش کشید و با حرص زمزمه کرد:

تا کی می خوای با یاد آوری شایان به دیوونه کردن من ادامه بدی؟

نالیدم: شایان!

وقتی به خودم امدم دستم رو روی دهانم گذاشتم!

من راستین رو شایان خطاب کردم!

با چشم‌ های قرمز شده نگاهم کرد: شایان؟ آره؟

با دستم‌ صورتم رو پوشوندم، خدایا من چم شده بود؟

با خشم مشت محکمی توی دیوار کوبید که ناباور نگاهش کردم، ناگهان طوری که انگار به خشمش اضافه شده بود مشت های متوالی به دیوار کوبید و زیر لب با حرص زمزمه کرد:

شایان، شایان،شایان، شایان!

دلم می خواست به خاطر اشتباه خودم‌ جیغ بکشم ولی نمی شد!

راستین با همون خشم به طرفم برگشت و داد کشید:

حالا که شایان شایان ورد زبونته، برو اون جنازه ی لعنتی رو از خاک بکش بیرون باهاش ازدواج کن!

من نیستم!

نمی تونم تحمل کنم‌ حتی به من بگی شایان!

romangram.com | @romangraam