#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_190
به خودم امدم، نفس کلافه ام رو بیرون دادم و از آغوشش خارج شدم.
راستین کلافه دستی به پشت گردنش کشید: بریم؟
-آره به نظرم بریم.
******************************************
《دو ماه بعد》
-جانم؟
-بیام تو دنا؟ حاضری؟
نگاه آخر رو به خودم توی آینه انداختم، این آرایش و لباس عجیب بهم می امد و خودم هم دوستش داشتم: آره، بیا.
با صدای باز شدن در به طرف در برگشتم و با دیدن راستین لبخندی زدم، چقدر این کت و شلوار سرمه ای برازندش بود!
لبخند عمیقی روی لب هاش نشست و به سمتم قدم برداشت، برق تحسین توی چشم هاش از همین جا معلوم بود:
خیلی خوشگل شدی!
لبخندم عمیق تر شد و دست هام رو توی دست هاش که به سمتم دراز شده بود گذاشتم:
می تونم بگم تو هم خوشتیپ شدی!
خندید، دستش رو پشت گردنم گذاشت و با نزدیک کردن سرش به سرم بوسه ای روی پیشونیم کاشت و آروم لب زد: زیر لفظیت رو از همین الان بدم؟
لبخند محوی روی لب هام نشست: بده.
ازم فاصله گرفت و از جیب داخلی کتش جعبی مخمل قرمزی رو در آورد، همونطور که گردبندی رو از توش بیرون می کشید من رو خطاب قرار داد:
برگرد عزیزم.
دستی به گردنبند شایان که هنوز روی گردنم بود کشیدم، انگار دیگه وقت خداحافظی باهاش رسیده بود!
حضور راستین رو پشت سرم حس کردم، دست برد و گیره ی اون گردنبند رو باز کرد و گردبند هدیه ی خودش رو جایگزین کرد.
بعد از این که قفلش رو بست سرم رو کمی خم کردم و با دیدن اسمش روی پلاک لبخند محوی زدم که صداش رو زیر گوشم شنیدم:
دیگه نوبت این شده راستین بیاد جای شایان، مگه نه؟
راست می گفت، اگه من گردنبند یک اسم یک دختره دیگه رو توی گردنش می دیدم هردوشون رو باهم می کشتم!
از عاشقی می ترسیدم، قرار نبود دوباره دل ببازم ولی انگاری حریف دلم نشدم، دوباره دل دادم ولی این دفعه به راستین!
شونه هام رو گرفت، من رو به سمت خودش برگردوند و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند:
بعد از مادرم دیگه هیچ امیدی به زندگی نداشتم، ولی تو از اون روزی که امدی توی پارک، منو دیدی و شدی بلای جونم هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی بشی آروم جونم!
چشم هام رو با لذت بستم و لب گزیدم، اگه یک سال پیش می گفتن یک سال دیگه با راستین آریا توی همچین وضعیتی قرار می گیری، می خندیدم و باور نمی کردم، اما حالا؟
زیر لب اسمم رو صدا زد که وادار شدم توی چشم هاش زل بزنم: دنا می خوام ازت یک سوالی بپرسم.
شونه ای بالا انداختم: خب، بپرس.
انگشت شصتش رو نوازش وار روی گونه ام کشید: قول می دی حقیقت رو بگی؟
سرم رو تکون دادم که در همون حالت پرسید: دوسم داری؟
با بهت نگاهش کردم، این دیگه چه سوالی بود؟ واقعا معلوم نبود؟
اخم هام رو در هم کردم و ازش فاصله گرفتم:
واقعا که راستین! واقعا که! اینم شد سوال؟ معلومه که دوست دارم!
اگه دوست نداشتم اینجا بودم؟
اگه بهت دل نداده بودم تا اینجا پات واینمیستادم!
واقعا از این حرفش دلخور شدم!
انتظار نداشتم بعد این همه مدت همچین سوالی ازم بپرسه!
خواستم از کنارش رد شم که بازوم رو گرفت و من رو به طرف خودش کشید، نگاهم رو با اخم به زمین دوختم که پرسید:
romangram.com | @romangraam