#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_189
یعنی من رو کجا می تونست ببره؟ اونم جایی که من خوشم بیاد!
ابرویی بالا انداختم و به خوردن صبحانه و شاهتوتم ادامه دادم.
**************************************************************
جلو تر از راستین راه افتادم و با بهت به باغی که پر از شاهتوت بود خیره شدم! عجب جای قشنگی بود اینجا!
معلوم نبود اینجارو از کجا پیدا کرده!
با چند قدم طولانی خودش رو بهم رسوند و با لبخند پرسید:
خوشت آمد؟
من که گفته بودم جاییه که تو دوستش داری!
همونطور که خیره ی شاهتوت هایی بودم که سیاهیشون دهن آدم رو آب می انداخت پرسیدم:
اینجارو از کجا پیدا کردی؟ ملک شخصیه؟
چ، جزو این عمومیاس انگاری یکی کاشه در امون خدا!
من چند ساله اینجارو پیدا کردم، فصلش که می شه می آم سراغشون.
سطلی که توی دستش بود رو به سمتم گرفت:
یک چند دقیقه نگهش دار، بر می گردم.
سطل رو از دستش گرفتم که با لبخند به سمت یکی از درخت ها رفت و کم کم ازش بالا رفت که متعجب نگاهش کردم.
این پسر واقعا خل شده بود!
با اخم نگاهش کردم و داد زدم:
واسه چی داری می ری بالا؟ مگه میمونی؟!
از همون بالا بی تربیت بلندی نثارم که با صدای تقریبا بلندی زیر خنده زدم:
خب مگه دروغ می گم؟ میمون از درخت بالا می ره!
بیا پایین راستین! بیا پایین دیوونه!
بی توجه بی حرفم روی یکی از شاخه های کلفت درخت نشست و گفت:
سطلو بنداز بالا دختر.
با حرص زیر درخت رفتم و سرم رو بالا گرفتم تا در تیر راس نگاهم باشه، خصمانه نگاهش کردم:
راستین گفتم بیا پایین! یکی می آد می بینه آبرومون می ره!
کلافه پوفی کشید:
انقدر غرغر نکن دنا، اون لامصبو پرت کن بالا!
همونطور که سطل رو با حرص پرت می کردم گفتم:
آخ که بیوفتی پایین من بخندم!
چیزی نگفت و سطل رو توی هوا گرفت، من هم سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و به سمت درخت ها رفتم تا برای خودم شاهتوت بخورم.
نمی دونم چند دقیقه گذشت که راستین بالاخره از درخت پایین پرید و سطل پر از شاهتوت رو توی هوا تکون داد:
ببین این همه سختی کشیدم که اینارو برای تو بچینما! یک بوس هدیه ای چیزی!
با چشم های گرد شده نگاهش کردم، این چی گفت؟ گفت بوسه؟
این پسر زیادی پرو بود!
خواستم بهش نزدیک تر شم که پام به بوته ای گیر کرد و قبل از اینکه روی زمین بیوفتم دستش دور کمرم حلقه شد و من رو بالا کشید.
نگاه هامون در هم قفل شد و یک دست من روی شونه اش قرار گرفت.
توی سیاهی چشم هاش محو شده بودم و یک حسی مانع می شد تا از نگاهم رو ازش بگیرم، انگار اون هم مثل من دست بردار نبود و توی چشم هام خیره بود.
چرا جدیدا حس می کردم که دیگه مثل قبل نسبت به راستین بی تفاوت نیستم؟
romangram.com | @romangraam