#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_188


پتورو از روم کنار زدم و از روی تخت بلند شدم‌.

بعد از انجام کار های روزانه لباس هام رو عوض کردم و موهام رو یک دور پیچوندم و با کش بستمش.

رو به روی آینه ایستادم و دستی به پلاک اسم شایان کشیدم و لب زدم:

منو ببخش شایان، منو ببخش.

نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم خارج شدم.

یادم افتاد به راستین گفته بودم توی اتاق دانیال بخوابه، برای همین جلوی در اتاق دانیال ایستادم و آروم در رو باز کردم.

دانیال روی تخت با لپ تاپ که باز روی پاهاش افتاده بود به خواب رفته بود.

ولی راستین روی زمین بود نمی تونستم‌ ببینم‌ خوابه‌‌ یا بیدار.

لبخند محوی زدم و وارد اتاق شدم؛ به ساعت دیواری روی اتاق نگاه کردم که ساعت یازده و نیم رو نشون می داد و این یعنی دیگه خواب بسه!

کمی‌ به طرف راستین خم شدم که روش رو به سمتم برگردوند و توی چشم هام زل زد؛ کمی خودم رو عقب کشیدم و آروم‌ پرسیدم:

بیداری؟

در همون حالت جواب داد:

انگاری که بیدارم.

و توی جاش نشست و خیره به دانیال گفت:

دیشب تا پنج اینا پای لپ تاپ بود ولی من دو دیگه خوابیدم، اونو بیدارش کن بذار خودش بیدار شه.

نگاهم رو به دانیالی که غرق در خواب بود دوختم و سری به نشونه ی تاسف تکون دادم:

اون عادتشه ولش کن.

نگاهم‌ رو از دانیال به راستین سوق دادم و ادامه دادم:

پاشو دست و صورتت رو بخور‌ بیا صبحانه بخوریم.

باشه ی آرومی‌ گفت و از جاش بلند شد و وارد دستشویی شد؛ منم‌ بعد از اینکه تشک و پتورو جمع کردم از اتاق خارج شدم و زمزمه کردم:

تشک و اینا سنگینن،‌‌ زحمت اینا با خودت راستین جان.

و با لبخند محوی وارد آشپزخونه شدم.



با دیدن میز صبحانه آماده که توسط زهرا خانوم. چیده شده بود لبخند پر رنگی روی لب هام نشست و تشکری ازش کردم و روی یکی از صندلی ها نشستم.

واقعا گشنم بود! اونم خیلی!

بدون اینکه منتظر کسی باشم شروع کردم برای خودم لقمه گرفتن و همونطور که شکلات صبحانه روی تست می مالیدم پرسیدم: زهرا جون مامانم کجا رفته؟

همونطور که سر یخچال بود با مهربونی جوابم رو داد:

صبح زود با دوستاشون رفتن پیاده روی.

آهانی گفتم و گازی از تست زدم که‌ همون لحظه‌ راستین سر رسید و صبح بخیر بلندی گفت که هم زهرا خانوم و هم جوابش رو دادیم.

با دیدن راستین یاد شاهتوت های دست نخورده ام افتادم، لعنتی پاک یادم رفته بود از خجالت میوه های مورد علاقه ام دربیام.

بنابراین رو به زهرا خانوم گفتم:

زهرا جون، می شه بی زحمت ظرف شاهتوت رو از توی یخچال بهم بدی؟

زهرا خانوم باشه ای گفت و چند ثانیه بعد ظرفی پر از شاهتوت های پخته ی سیاه رنگ جلوی چشم‌ هام بودن، نا خوداگاه چشم هام برق زدن و با ولع دونه دونه داخل دهنم انداختم.

همونطور که مشغول بودم صدای آروم راستین رو زیر گوشم شنیدم:

صبحانه ات رو که خوردی حاضر شو می خوام ببرمت یک جایی!

شاهتون توی دهانم رو کامل قورت دادم و کنجکاو پرسیدم: کجا اونوقت؟

با انگشت اشاره ضربه ی آرومی روی بینیم زد:

رفتیم می فهمی، فعلا صبحانمون رو بخوریم. مطمئن باش خوشت می آد.

با اخم‌ نگاهش کردم و چیزی نگفتم.


romangram.com | @romangraam