#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_187

می خوای بیا نگاه کن.

از خدایش بود! حوصله اش هم که سر رفته بود و مطمئن بود حالا حالا ها به خواب نمی رود.

همان طور که به سمت تخت می رفت پرسید:

اسمش چیه؟

-مماس.

بی حوصله روی تخت نشسته بود و با ناخن روی دیوار خط های فرزی می کشید.

فکرش درگیر دانیال بود، دانیالی که عاشق بودنش را نمی دید و نسبت به او خیلی بی تفاوت و معمولی بود.

زانوهایش را جمع کرد و نفس کلافه اش را بیرون فرستاد.

صدای زنگ تلفنش او را از جا پراند، شاید دانیال باشد! با این فکر سریعا تلفنش را برداشت و اما با دیدن عکس مهدی که در صفحه گوشی نمایان بود پوفی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

همین تو کم بودی!

تک‌ سرفه ای کرد و تماس را جواب داد: بله؟

-کیمیا؟

-بله؟

-می آی پایین؟

صدایش غم داشت، آن هم آنقدر که کیمیا نگران شد و پرسید:

چی شده مهدی؟ خوبی تو؟

الان کجایی؟

پایین، دم در خونتونم.

-باشه جایی نرو الان‌ می آم‌ صحبت می کنیم.

تلفن را قطع کرد و سریعا از جایش بلند شد، شالی روی سرش انداخت و بی سرو صدا از خانه خارج شد و وارد حیاط شد، در حیاط را باز کرد و با دیدن مهدی که شبیه موش آب کشیده شده بود با چشمان گرد شده نگاهش کرد:

تو چرا این طوری شدی؟ زیر بارون موندی؟

و صدای شرشر بارون که حرفش را تایید می کرد.

سکوت مهدی را که دید دستش را کشید و اورا وارد حیاط سرپوشیده خانه کرد و در را پشت سرش بست:

احمق دیوونه! نمی گی سرما بخوری؟

بیا بریم بالا‌ ببینم.

و دستش را خواست بکشد که مهدی بی حرف او را به سمت خود کشید و دستش‌ را روی کمرش گذاشت.

کیمیا متعجب‌ نگاهش کرد که مهدی هم‌ چشم هایش را در چشم های عسلی کیمیا دوخت.

از دنا شنیده بود که کیمیا دانیال را دوست دارد و حال و روزش این شده بود!

اصلا در حال خودش نبود و بی حال زمزمه کرد:

اونو دوست داری؟

کیمیا هنوز هم‌ گیج بود:

کیو؟ چی می گی تو؟!



******

دنا:

با نور آفتاب که به چشم‌ هام‌ می خورد چشم هام رو رو باز کردم و سقف سفید اتاقم خیره شدم.

دیشب من چطوری خوابیدم؟

با یاد آوری دیشب سریع سرجام نشستم، دیشب خیلی راحت تونسته بودم بخوابم. خب با اون ناز و نوازش هایی که راستین برام به خرج داد‌ طبیعیه.

انگار سر حرفش مونده بود، واقعا داشت آرامش رو به زندگیم برمی گردوند!

یعنی شب اینجا مونده بود؟

romangram.com | @romangraam