#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_185

خواست بی خیال بشود، اما نتوانست یک حسی مانع می شد تا از دنا دست بکشد.

ولی اگر دنا آن فیلم را می دید از او متنفر می شد و حتی اورا به پلیس معرفی می کرد!

ولی راهی نداشت، دیر یا زود می فهمید پس چه بهتر که خودش به او می گفت.

ولی آیا می توانست؟

می توانست در چشم کسی که تازگی زیادی برایش پر اهمیت بود خیره شود و بگوید قاتل عشقت من هستم؟ کسی که به او زد و فرار کرد من هستم؟

کلافه پوفی کشید و فنجان چای را در نلعبکی که روی میز گرد وسط سالن قرار داشت گذاشت.

این سردرگمی دیگر امانش را بریده بود!

واقعا نمی دانست باید چه کار کند تنها می دانست طاقت این که دنا دیگر حتی نخواهد در چشم های او نگاه کند را نداشت، به خدا که نداشت!

فاطمه در اتاق دخترش را آرام باز کرد که یک وقت بدخواب نشود؛ به سمتش رفت، آرام روی تخت نشست و به چهره ی غرق در خواب دنا خیره شد.

خم شد و با لبخند محوی کف دستش را نوازش گونه بر روی گونه ی دخترش کشید.

چه قدر خوب بود که او را این گونه آرام می دید، چه قدر خوب بود که دیگر صدای بلند گریه ها و حالت های جنونش را نمی دید!

جز سلامتی و آرامش دخترش چیز دیگری از خدا نمی خواست.

بیشتر خم شد و بوسه ی طولانی روی پیشونی دخترش کاشت:

الهی مادر به قربونت، خوشبختیت آرزومه.



از روی تخت بلند شد، ملحفه ی قهوه ای رنگ روی تخت را تا سر شانه های دخترش کشید و با لبخند محوی از اتاق خارج شد‌.

وارد هال که شد راستین را دید که هنوز همان جا نشسته و به نقطه ای خیره بود، کیمیا هم که رفته بود.

راستین اما انقدر که در فکر بود اصلا متوجه حضور فاطمه خانم نشد.





فاطمه لبخند محبت آمیزی روی لب هایش نشاند و راستین را مخاطب قرار داد:

پسرم؟ کجا می خوابی برات تشک‌ پهن کنم؟

با صدای فاطمه به خودش آمد و سر بلند کرد:

ممنون‌ خاله، من مزاحم نمی شم، می رم.

-این چه حرفیه پسرم؟

و پشت بند حرفش نگاهش را به ساعت دیواری دایره شکل روی دیوار دوخت:

ساعت هم دیگه داره دوازده می شه، خوبیت نداره الان بری، اگه راحتی توی اتاق دانیال برات تشک بندازم.

البته که اون‌ پسر حالا حالا ها نمی‌ خوابه!

دیگر زشت می شد که اگر باز هم می‌گفت می خواهد برود برای همین سرش را تکان داد:

باشه خاله، هرچی شما بگین.

فاطمه لبخندی زد و همان طور که وارد اتاقی می شد راستین را خطاب قرار داد:

پس تو برو توی اتاق دانیال تا من تشک رو بیارم.

سریعا نزدیک فاطمه شد و اخم هایش را در هم کرد:

این چه حرفیه! بگین کجاست خودم می برم.

-زحمتت می شه...

-خودم می برم. توی این کمده؟

و به کمد دیواری قهوه ای رنگ درون اتاق اشاره کرد که فاطمه لبخندی زد:

آره همون جاست پسرم، پس با اجازت من برم بخوابم.

همان طور که در کمد را باز می کرد جواب داد:

اجازه ی ما هم دست شماست، شبتون خوش.

romangram.com | @romangraam