#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_184
**********
-خوابید؟
دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد:
-آره خسته بود، خوابید.
فاطمه سینی چای را روی میز قرار داد و روی مبل دونفره ی هال نشست:
من خیلی نگرانشم پسرم، دنا با این سن کمش خیلی زجر کشیده اس پسرم!
می دانست، خوب می دانست دنا بیشتر از سنش می فهمد و بیشتر از سنش درد کشیده اس.
سکوت را ترجیح داد که فاطمه ادامه داد:
بعد از مرگ شایان، دیگه دنا رو مثل قبل ندیدم، اوایل مرگش که دنا فکر کنم وزنش از پنجاه به چهل رسیده بود، غذا نمی خورد و فقط یک مرده ی متحرک شده بود که به دیوار خیره می شد و حرف نمی زد، فقط نفس می کشید، فکر کنم شش ماهی کشید که به خودش بیاد ولی چه به خود اومدنی؟ با هممون دشمن شده بود!
پسرم این رفتار که ازش می بینی عالی ترین رفتارش بعد از شایان بود.
با ماها حرف نمی زد، چند بار دست به خودکشی زد و دیگه نگم برات.
کیمیا هم خدا خیرش بده هر روز یک پاش اینجا بود، اونم کمک کرد که دنا سر پاشد.
یک سال که گذشت یا فقط پیش کیمیا بود یا باشگاه.
خونه که می اومد مارو می دید انگار جنون بهش دست می داد و کل وسیله های خونه رو داغون می کرد؛ مهمون که می اومد آبرو ریزی می کرد و دیگه چیزهایی بدتر از این.
مات به فاطمه خانم نگاه می کرد!
باورش نمی شد دنا همچین رفتار هایی داشته باشد، دنایی که او می شناخت هیچ شباهتی به دنایی که مادرش می گفت نداشت!
این حرف هارا چرا به او می گفت؟
خواست بپرسد که فاطمه خانم ادامه داد:
پسرم اینارو بهت می گم که هوای دنامو داشته باشی، بهت اعتماد کرده نمی خوام بیشتر از این بشکنه و داغون شه، نه من طاقتشو دارم نه خودش.
و یک چیز دیگه ام که ازت می خوام اینه که بهش بگی درسشو دوباره ادامه بده حیف می شه استعدادش رو داشت.
اخم هایش در هم رفتند، او چطور نامزدی بود که حتی رشته ی دنا را هم نمی دانست؟
فاطمه خانم نمی دانست این سکوت طولانی راستین را پای چه بگذارد که بالاخره صدای راستین بلند شد:
رشتش چی بود؟
-تربیت بدنی می خوند.
لبخند محوی روی لب هایش نشست، خودش هم یک زمانی پزشکی می خواند اما سر انجام چه شد؟
آب دهانش را فرو داد و سیبک گلویش بالا و پایین رفت:
چشم، حتما باهاش صحبت می کنم.
چشم های فاطمه برق زدند، در دل خدا را شکر می کرد که کسی پیدا شده است که دوباره بتواند دخترش را مانند قبل کند.
لبخند عمیقی زد و به راستین نگاه کرد:
خدا خیرت بده پسرم، چاییت رو بخور تا از دهن نیوفتاده.
راستین ممنون آرامی بابت چای گفت و فنجان را به سمت دهانش برد و یک جرعه نوشید.
فاطمه از جایش بلند شد و با گفتن می رم یک سری به دنا بزنم از جای خود بر خاست و از پله ها بالا رفت.
با رفتن او ذهنش پر کشید به سمت حرف هایی که در ماشین بینشان رد و بدل شده بود.
دنا برای پیدا کردن قاتل راستین بسیار مصمم بود.
اگر می فهمید چه؟ و بدتر این بود که شایان می دانست!
آن روز هم دنا را تعقیب کرده بود و از صحنه ی تصادف فیلم گرفته بود و این گونه راستین را شناسایی کرده بود.
یک روز در زندان با او قرار گذاشته و گفته بود اگر بی خیال دنا نشود آن فیلم را نشانش خواهد داد.
romangram.com | @romangraam