#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_183
دست اون هم نوازش وار روی موهام به حرکت در می اومد و هیچ کدوممون هیچ چیزی نمیگفتیم.
به این سکوت و آرامش احتیاج داشتیم، نمی دونم چقدر گریه کردم و خودم رو خالی کردم ولی راستین هیچی نگفت و چقدر از این بابت ممنونش بودم.
آروم خودم رو از آغوشش بیرون کشیدم:
امشب اینجا بمون.
چشم هاش رنگ شیطنت گرفت:
روی تختت جا می شیم؟
اول متوجه منظورش نشدم و گنگ تخت نگاه کردم و گفتم:
اره دیگه دونفره است و ...
وقتی فهمیدم چی می گه مشتی به سینه اش کوبیدم و حرصی گفتم:
خیلی بی حیایی راستین!
خنده ی بلندی سر داد که از جام بلند شدم و گفتم:
من می رم از پایین برات تشک می آرم جنابعالی می ری اتاق دانیال می خوابی!
دست هاش رو به علامت تسلیم بالا آورد:
باشه دنا خانوم، نزن مارو!
اخمی کردم که از اون هم بلند شد و رو به روم ایستاد:
خودم می رم می آرم، من میشینم تو که خوابیدی می رم پایین.
باشه ی آرومی گفتم خوبه ی آرومی گفت و رفت روی تختم نشست که متعجب نگاهش کردم:
اونجا چرا نشستی؟
با جدیت نگاهم کرد:
بیا بخواب.
در همون حالت به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم که سرم رو بلند کرد، روی ران پاش گذاشت و دستش رو بین موهام فرو برد:
موهات خیلی نرمه! نوازش کردنش حس آرامش خاصی رو بهم القا می کنه.
همونطور که به سقف کاذب اتاقم خیره بودم چشم هام گرد شدن!
راستین و این حرف ها؟
واقعا ازش بعید بود.
شاید هم یک روی دیگه اش بود که تا حالا ندیده بودم!
به آرومی اسمش رو صدا زدم:
راستین؟
-جونم؟
جا خوردم، این جونم گفتنش عجیب به دلم نشست!
نفس عمیقی کشیدم:
تقریبا هفته ی بعد نامزدیمونه چند وقت نامزد می مونیم؟
با لحنی که شیطنت درش پیدا بود جواب داد:
مثل اینکه خیلی عجله داری سریع تر باهام ازدواج کنیا!
نترس فرار نمی کنم!
خنده ی تمسخر آمیزی کردم:
هه هه هه چقدر تو بامزه ای!
تحفه که بهت می گن!
خندید:
یک سال، دوسال، شاید بیشتر و شاید کمتر هرچی تو بگی.
romangram.com | @romangraam