#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_182


من‌ واسه این نامزدی هیچ شوق و ذوقی ندارم.

کاملا نزدیکش شدم و انگشت اشاره ام رو به سینه اش زدم:

می دونی چرا انقدر کلافه ام؟

چون دوست ندارم!

چون دارم با کسی که دوستش ندارم ازدواج می کنم شبیه یک ازدواج اجباری!

اخم هاش شدیدن در هم رفتن و با خشم‌نگاهم کرد:

چرا چرت و پرت می گی؟!

ازدواج اجباری چیه!

مگه من زورت کردم نامزد کنیم؟ خودت قبول کردی!

هیچ اجباری در کار نبوده!

طاقتم سر اومد و داد زدم:

اره اجباری نبوده ولی نمی دونم چرا دارم باهات ازدواج می کنم، از این که کنارمی دیوونه می شم! از این که شایان زیر خروار ها خاکه و من زنده ام و دارم ازدواج می کنم عذاب می کشم می فهمی؟ از این که به خاطر تو بدنم سوخته و هرروز توی بیمارستانم خسته شدم راستین!

اومدی گفتی دوست دارم خواستی بازیم بدی دلیلشم هنوز که هنوزِ نمی دونم!

از این که اون قاتل عوضی رو پیدا نکردم که انتقام شایانم رو بگیرم عذاب می کشم من!

سکوت کرد، پلک هاش رو روی هم فشرد و بعد از چند ثانیه گفت،:*"

می خواستی خوردم کنی؟ می خواستی بگی هیچ ارزشی نداری؟ اسم شایان رو آوردی که بگی من دربرابر اون هیچی نیستم؟

که یک بدبخت آشغالیم که لنگه نداره؟

حق داری! هر چی بگی حق داری!



اشک هام بدون این که ازم اجازه بگیرن روی گونه هام سرازیر شدن.

بی هدف همون جا روی زمین‌ نشستم و سرم رو به کمد تکیه دادم، نفس نمی کشیدم انگار، دیگه چیزی نمی فهمیدم، خسته بودم، خیلی خیلی خسته!

طولی نکشید که راستین هم به دیوار تکیه داد و رو به روم نشست:

می دونم، می دونم حسی بهم نداری، می دونم دلت می خواست این روزهارو با شایان بگذرونی، با اون خرید کنی، با اون بری زیر یک سقف و کل چیز های دیگه.

من شایان نمی شم، شایان همیشه توی ذهن و یادت باقی می مونه و چندین بار با من مقایسه می کنی.

مهم نیست من می شکنم، مهم نیست به غرور من بر می خوره، مهم نیست وقتی از عشقت جلوی نامزدت می گی اون...

حرفش رو خورد و به منی که مات بودم نگاه کرد، دست هاش رو قاب صورتم کرد و با انگشت شستش اشک هام رو پاک کرد:

دنا یادته؟ اون روز کنار جاده بهم گفتی برات بیشتر از هرکس دیگه ای ارزش دارم؟ دوباره اون حس رو بهم داشته باش، مثل اون موقع باهام رفتار کن ولی این طوری نباش!

این طوری هم خودت رو عذاب می دی هم من رو!

امتحان کن شاید تونستی منو دوست داشته باشی، من اونقدرا هم که فکر می کنی بد نیستم.

نگاهم رو از موزائیک های قهوه ای رنگ اتاقم به چشم های مشکیش سوق دادم و پرسیدم

تو چی؟ تو من رو دوست داری؟ یا می تونی دوستم داشته باشی؟

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند، هردو توی چشم های هم‌ خیره بودیم که آروم لب زد:

دوست دارم دنا، واقعا دوست دارم ولی می خوام باهات صادق باشم عاشقت نیستم ولی به خدا قسم‌ دوست دارم.

چیزی نگفتم، حرفی نداشتم بزنم، این دفعه برعکس دفعات قبل صداقت رو توی چشم هاش می دیدم و این مانع می شد تا حرفی بزنم.

یعنی می شد طعم خوشبختی رو بچشم؟

می شد راستین رو دوست داشته باشم و بتونم زندگی خودم رو تشکیل بدم؟

دست هاش از روی صورتم پایین امد، روی کمرم نشست و محکم من رو به آغوشش کشید.

به خودم اجازه دادم‌ برای اولین بار توی آغوشش راحت باشم،‌‌ بنابراین سرم رو روی سینه اش گذاشتم و همونطور که قسمتی از پیرهن آبی رنگش رو توی مشتم‌ می فشردم بی صدا به گریه کردن ادامه دادم.




romangram.com | @romangraam