#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_181
با حرص ابروهام رو بالا انداختم:
نه بابا؟ انتظار داری دست رو دست بذارم بشینم نگاه کنم؟
نه عزیزم! هرطور شده یکی رو پیدا می کنم حتی اگه کمکم نکنی!
-من گفتم کمکت نمی کنم؟
با جدیت به رو به روم خیره شدم:
نگفتی! ولی با رفتارت نشون دادی مایل نیستی کمک کنی! نیازی هم به کمکت دارم تا الان از پس همه چی بر امدم اینم روش!
چیزی نگفت و فقط در سکوت به رانندگیش ادامه داد.
سکوتش برام عجیب بود، هروقت بحث پیدا کردن قاتل شایان می شد سکوت می کرد و هیچی نمی گفت و این سکوت همیشگیش زیادی عجیب و توی چشم بود!
نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم، به درخت هایی که گوشه ی خیابون کاشته شده بودن و مردم و ماشین هایی که از کنارم می گذشتند.
رفته رفته حس کردم سرعت راستین خیلی داره زیاد می شه! بنابراین با اخم به سمتش برگشتم:
چرا انقدر تند می ری؟
سرعتش رو کم کرد، پلک هاش رو محکم روی هم فشرد و زیر لب ببخشیدی گفت که نگاه کوتاهی بهش کردم و دوباره به بیرون خیره شدم.
*****************************************************************
-خرید هاتونو نشون نمی دی؟
کلافه پاکت هارو روی تخت انداختم:
کیمیا واقعا حوصله ندارم! چیز خاصی نخریدیم خودت برو نگاه کن.
-چیز خاصی نیست؟ واسه نامزدیته دختر!
لبخند مسخره ای زدم:
چقدرم که برام مهمه!
کیمیا با چشم های گرد شده نگاهم کرد و با ابرو به راستینی که با قیافه درهم نگاهم می کرد اشاره زد که بی خیال شونه هام رو بالا انداختم.
واقعا هیچ شور و شوقی نداشتم!
چون عاشق راستین نبودم و فقط به چشم یک دوست می دیدمش، من دلم می خواست این روز هارو با شایان ببینم نه کس دیگه ای!
راستین تکیه اش رو از دیوار اتاقم برداشت و با لحن آرومی گفت:
کیمیا یک چند لحظه تنهامون می ذاری؟
کیمیا سریع از جاش بلند و با گفتن حتما از اتاق خارج شد.
با رفتن کیمیا بی توجه به راستین شالم رو از سرم گرفتم و روی دسته ی صندلی که جلوی میز آرایشم بود قرار دادم، سکوت کرده بود و نمی فهمیدم چرا به کیمیا گفت که بره بیرون، همونطور که دکمه های مانتوم رو باز می کردم نگاهش کردم:
چرا گفتی کیمیا بره بیرون؟ کاری داری؟
نیشخندی گوشه ی لب هاش نشست و به عکس های شایان که روی دیوار اتاقم بود خیره شد:
از قصد اینکارو می کنی نه؟
اخم هام رو در هم کردم:
چه کاری؟
-همین که به کیمیا گفتی نامزدی برات مهم نیست!
مانتوم رو هم از تنم دراوردم و روی دسته صندلی قرار دادم:
کاری نکردم، فقط حقیقت رو گفتم.
-اونم جلوی من؟
با خونسردی به سمتش برگشتم:
آره جلوی تو! مگه فرقی هم داره؟
این یک حقیقته که باید بدونی!
romangram.com | @romangraam