#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_179

دنا تو تازه از بیمارستان مرخص شدی! می شه ازت خواهش کنم استراحت کنی؟

دارو هات رو بخور و بگیر بخواب! لطفا!

ابروهام رو بالا انداختم و نیشخندی زدم:

نگرانمی؟

با جدیت نگاهم کرد و دست هاش رو قاب صورتم کرد:

آره نگرانتم، خیلی هم‌ نگرانتم.

نمی خوام دیگه هیچ اتفاقی برات بیوفته!

می خوام سالم باشی، می خوام حالت خوب باشه!

متعجب نگاهش کردم و لب زدم:

من خوبم راستین! چرا اینطوری می کنی؟

کلافه دستش رو بین موهاش کشید و روی تخت نشست:

نمی‌ دونم دنا! این اواخر انقدر بهم ریخته ام و عذاب وجدان دارم که نمی دونم چی کار می کنم و چی می گم!

اصلا می تونم بگم حسابی قاطی کردم!

معلوم بود! این عکس العمل یهوییش خیلی عجیب بود!

کنارش نشستم و دستم رو روی دستش که روی زانوش بود گذاشتم:

اگه به خاطر عذاب وجدانته بی خیال شو، تموم شد و گذشت، تقصیر تو نبود باشه؟

نیشخندی زد و آروم زمزمه کرد:

کاش فقط همین بود!



*******************************************************************

دستم رو بالا آوردم و به رینگ ساده ی طلایی رنگ توی دستم خیره شدم:

همین خوبه.

راستین متعجب بهم نگاه کرد و سرش رو زیر گوشم آورد:

مطمئنی؟ این فقط یک رینگ ساده اس!

دستم رو پایین آوردم و همین طور که حلقه رو در می آوردم جواب دادم:

همون چون یک رینگ ساده اس می خوامش!

و رو به فروشنده ادامه دادم:

همین لطفا!

فروشنده چشم آرومی گفت که راستین پوفی کشید و حلقه ی طلایی رنگی که توی دستش بود در آورد و روی میز گذاشت تا فروشنده بسته بندیش کنه.

به حلقه های پشت شیشه ی میز خیره شدم و زیر لب آهی کشیدم.

چی‌می شد می تونستم با شایان بیام؟

چی می شد با اون ازدواج می کردم؟

کاش زنده بود و به جای این که بدون هیچ حسی این خرید هارو بکنم با عشق خرید می کردم؟

همیشه زیادن ای کاش های زندگیمون، خیلی زیاد!

با صدای فروشنده نگاه خیره ام رو از حلقه ها برداشتم:

بفرمایین، مبارکتون باشه.

راستین بعد از حساب کردن دستم رو گرفت و از مغازه خارج شدیم.

جعبه ی قرمز زنگ حلقه رو توی جیبش گذاشت و گفت:

خب دیگه چی مونده بخریم؟

نگاهم رو دور تا دور پاساژ چرخوندم:

romangram.com | @romangraam