#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_178


نکنه از اون آدم هایی هستی که به ناموس مردم چشم داری؟

به صورت‌ سرخ شده اش نگاه کردم و کمی جلو رفتم:

راستین ول کن!

مهرداد با اخم های در هم رفته دست های راستین رو از یقه ی کتش جدا کرد و با خشم از حیاط خونه بیرون رفت.

کلافه و عصبی‌ روی صندلیم نشستم و هوف بلندی کشیدم که کیمیا گنگ نگاهم کرد:

این دیگه کی بود؟!

در همون حالت جواب دادم:

مهرداد، خاستگارم.

کیمیا سوت بلندی کشید:

ایول بابا! عجب تیکه ای بود!

ناخوداگاه به راستین نگاه کردم که تیز به کیمیا نگاه کرد و تشر زد:

کیمیا!

کیمیا خواست چیزی بگه که دانیال با ملحفه و دوتا شطرنج دوباره برگشت:

لامصب این یکیش رفته بود زیر میرای کمد پیداش نمی کردم اصلا!

برای همین یکم معطل شدم‌.

کسی چیزی نگفت و راستین بی حرف ملحفه ی چهارخونه ی سفید قرمز رو برداشت و دورم انداخت که متعجب نگاهش کردم، سردم بود ولی یادم نمی اومد بهش گفته باشم سردمه!

بی خیال شدم و به دانیال نگاه کردم:

خب خب، کیمیا تو مهدی باهم یک دست برین، من و راستینم باهم و از اون جایی که تعدادمون فرده کسی که برد با دنا بازی می کنه.

کیمیا گیج نگاهش کرد:

کسی که برد؟ خب دونفر می بریم دیگه!



راستین خونسردانه روی صندلی نشست:

کیمیا جان منظورش اینه مثلا اگه از بازی تو و مهدی تو برنده شدی و از بازی منو دانیال من من و تو باهم مسابقه می دیم بعدم یکیمون با دنا دیگ انقدر سخته؟

کیمیا ابرویی بالا انداخت:

خب سر هیچ و پوچ این همه بازی کنیم؟ خب تهش یکی یک چیز بده دیگه!

با خودم فکر کردم، کی دقیقا چی می داد؟

من که چیزی به ذهنم نمی رسید!

دانیال بشکنی زد و گفت:

خب مثلا می شه بریم رستوران و یا بازار تا سقف یک قیمتی برنده هر چی خواست بخره خوبه؟

چهره ام رو جمع کردم:

دانیال واقعا چیز بهتری به ذهنت نرسید؟

-واسه شما که می رسه بگو!

-از من که باشه به نظرم اصلا بازی نکنیم چون خوابم می آد!

پس نظر من رو نپرسین!

راستین با جدیت نگاهم کرد، از روی صندلی بلند شد و دستم رو گرفت و من رو هم بلند کرد:

بیا یک دقیقه اونور، کارت دارم.

متعجب نگاهش کردم و دنبالش رفتم که وارد خونه شد و به از پله ها بالا رفت، در اتاقم رو باز کرد و وارد اتاقم شدیم که متعجب نگاهش کردم:

چی شد یهو؟ این کار یعنی چی؟

نفس عمیقی کشید و دستم رو ول کرد:


romangram.com | @romangraam