#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_175
خب خب ما اومدیم.
سرم رو کمی کج کردم و با دیدن دانیال که توی دستش یک پلاستیک خرت و پرت بود و پشت سر کیمیا می امد ابرویی بالا انداختم:
اینا رو از کجا آوردی دانیال؟
پوکر فیس نگاهم کرد و پلاستیک رو روی میز مستطیل شکل طرح چوب گذاشت:
-قرار بود فردا با دوستام بریم بیرون برای اون خریده بودمشون ولی کیمیا وقتی دید انقدر جیغ و داد کرد که مجبور شدم بیارم.
با این حرفش کیمیا اخم مصنوعی کرد:
خوب کردم، بگیر بشین حرف اضافه نزن!
تازه ما مهم تریم یا دوست هات؟
-خب معلومه شما.
-پس حرفی نمی مونه بگیر بشین.
دانیال با حرص صندلی رو عقب کشید و روش نشست که تک خنده ای کردم، از توی پلاستیک چیپس سرکه ای و ماست موسیر رو بیرون آوردم و خواستم بخورم که کیمیا با عصبانیت چیپس رو از دستم کشید:
به کجا چنین شتابان دنا خانوم؟ چایی هارو واسه عمم که نیاوردم!
بگیر بخور تا سرد نشده بعد برو سراغ چیپس با حرص نگاهش کردم که سریع گفت:
چیه؟ اون طوری نگاهم نکنا! اصلا وایسا ببینم اون نامزد روح نمای تو کو ها؟
مثلا یک ساعته داره می آد!
با شنیدن کلمه ی روح نما آروم زیر خنده زدم که دانیال با دهن باز زمزمه کرد:
روح نما؟
کیمیا بی خیال شونه هاش رو بالا انداخت و روی صندلی نشست و موهای عسلی رنگش رو که بیرون ریخته بود زیر روسری طرح دار ساتنش کرد، یک فنجون و تیکه ای کیک برای خودش برداشت و بی توجه به ما مشغول شد.
بنابراین من هم فنجون چای رو به علاوه ی کیک برداشتم و مشغول شدم.
همین طور که مشغول خوردن بودم با صدای راستین سرم رو به طرف صدا برگردوندم:
مرسی بابا! حالا بدون من پیک نیک می گیرین و بدون من شروع می کنین؟
کیمیا بی توجه یک دونه چیپس رو داخل دهنش انداخت:
والله ما زیادی منتظرت موندیم، حتی برات چای هم ریختیم ولی دیدیم تو نمی آی و داره سرد می شه برای همین مهدی لطف کرد ترتیبش رو داد.
راستین شونه هاش رو بالا انداخت و پلاستیک های سیاه توی دستش رو روی میز گذاشت که کیمیا کنجکاوانه خودش رو جلو کشید تا توی پلاستیک ها سرک بکشه ولی راستین سریع پلاستیک هارو عقب کشید:
چی میخوای تو پلاستیک ها؟ تو سیرمونی نداری بچه جون؟ این ها واسه تو نیستن برای دنا ان.
کیمیا سریع اخم کرد:
من بچه نیستم!
و با لحن آرومی رو به من ادامه داد:
تازشم من و دنا نداره که دنا راضیه من بخورم، مگه نه دنا جون؟
لبخندم رو جمع کردم و سرم رو تکون دادم:
البته عزیزم!
کیمیا با لبخند پهنی به راستین که عبوس نگاهمون می کرد و نگاه کرد:
بوی دماغ سوخته می آد عزیزم!
راستین با غضب نگاهش کرد که دانیال با لبخند از جاش بلند شد و دستش رو به سمت راستین دراز کرد:
ببخشید بهت خوش آمد هم نگفتیم، بگیر بشن خوش آمدی.
راستین بعد از دست دادن به دانیال ممنون آرومی گفت و روی صندلی کنارم نشست.
خونسردانه نگاهم رو بهش دوختم:
سلام، چطوری؟
تک خنده ای کرد و بهم خیره شد:
romangram.com | @romangraam