#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_174
-نه نه، متعجب شدم واسه همین گفتم.
-از این به بعد باید عادت کنی، فعلا.
فعلا آرومی گفتم و تلفن رو قطع کردم.
از روی تخت بلند شدم که درد خفیفی توی کمرم پیچید که چهره امجمع شد ولی اهمیتی ندادم و به طرف آینه ی مستطیل شکل اتاقم رفتم و رو به روش ایستادم، موهای بازم رو شونه زدم و در یک حرکت بالای سرم پیچیدمشون و دورش کش کشیدم تا یک وقت باز نشه.
صندل های مشکی رنگم رو پام کردم، همین که در اتاق رو باز کردم یهو با کیمیا و مهدی رو به رو شدم که جیغ خفیفی کشیدم و کمیعقب رفتم:
شما ها دیوونه این؟ یک صدایی از خودتون در بیارین!
کیمیا لبخند دندون نمایی زد و پلاستیک توی دستش که داخلش آب میوه بود رو بالا آورد و نشونم داد:
ببخشید، ولی به جاش برات آب میوه آوردیم، ببین!
چشم هام رو مشکوک ریز کردم و گفتم:
شماها خیلی مشکوک شدین! چیه جدیدا خیلی باهم می گردین قبلا که چشم نداشتین همو ببینین یا بهتر بگم سایه ی همو با تیر می زدین!
دور از چشم مهدی چشم غره ای برام رفت که مهدی گفت:
راستش من بهش زنگ زدم، آخه تنها سختم بود بیام واسه اون!
لبخند کمرنگی روی لب هام نشست و ابروهام رو بالا انداختم:
اِ جدا؟ خب با راستین می آمدی اونم داره می آد اینجا!
مهدی خجالت زده سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت که کیمیا سریع وارد اتاق شد:
وای دنا وقت گیر آوردیا! یکم مثل مریض ها رفتار کن عزیزم، زشته به پسر مردم گیر می دی!
لبخند مسخره ای بهش زدم و گفتم:
بپر برو پایین داخل آشپزخونه چند تا چیز میز بردار بریم توی حیاط بشینیم.
کیمیا با ذوق نگاهم کرد:
وای آره من دیدم تازه توی حیاط میز صندلی آوردینا!
ایول منمیرم پیش خاله زهرا وسایلو می آرم تو و مهدی برین تو حیاط.
بعد از گفتن این حرف سریع از اتاق خارج شد که سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و با مهدی از اتاق خارج شدیم.
وسط راه رو با یاد آوری چیزی ایستادم، خب می گفتم دانیال هم می اومد بد نمی شد.
بنابراین به راهم رو به سمت اتاقش کج کردم و تقه ای به در زدم، با شنیدن صداش در رو باز کردم و گفتم:
دانیال من و مهدی و کیمیا داریم می ریم توی حیاط بشینیم راستین هم الاناست که بیاد می خوای پاشو توهم بیا!
لبخندی زد و از روی صندلی پشت کامپیوتر بلندشد:
باشه شما برین من اینو خاموش کنم بیام.
سرم رو تکون دادم و در رو بستم و به سمت حیاط رفتم.
با رسیدن به حیاط همراه با مهدی یکی از صندلی های طرح چوب رو عقب کشیدیم و روش نشستیم که رو به مهدی گفتم:
مهدی تو حسی به کیمیا داری؟
از این سوال یهوییم متعجب به سمتم برگشت:
این دیگه چه سوالیه؟
دست هام رو روی میز گذاشتم و تو هم قفلشون کردم:
نمی دونم، یهو به ذهنم رسید آخه خواستم بگم اگه حسی داره شکل می گیره از همین الان ریشه اش رو بکن.
اخم هاش رو در هم کشید و توی چشم هام خیره شد:
منظورت چیه دنا؟
تا خواستم چیزی بگم کیمیا با سینی مستطیل شکل توی دستش که توش پنج تا لیوان چای و یک بشقاب کیک بود به طرفمون اومد:
romangram.com | @romangraam