#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_173

لبخندم رنگ بیشتری گرفت:

انگاری که تو راضی نیستی!

-ساکت شو دیوونه!

و خواست بغلم کنه که سریع به عقب هولش دادم:

دانیال می خوای منو بکشی؟ کمرم!

با کف دست روی پیشونیش کوبید و با حرص گفت:

وای اصلا حواسم نبود! شرمنده!

پس حداقل بذار ببوسمت!

تک خنده ای کردم که صورتم رو بوسه بارون کرد و سر آخر لپم رو کشید و با خوشحالی گفت:

انقدری دلم برات تنگ شده بود که هر چقدر ببوسمت سیر نمی شم دنا!

آروم‌ خندیدم و با دست موهاش رو بهم ریختم:

بخوام اعتراف کنم، من هم دلم واسه دانیال خیارشورم تنگ شده بود!

-خیلی خوبه خندون می بینمت دنا!

اگه به خاطر راستینه باید برم دست بوسیش!

نمی دونم، شاید یک قسمتی از این خندون بودنم باعثش راستین باشه و قسمت دیگه اش صلح با خانواده و تنها برادرم، هرچی که بود خیلی حس خوبی رو بهم منتقل می کرد.

من هم بوسه ای روی گونه ی دانیال زدم:

فقط اون نیست، شماهم باعث شدین بعد مدت ها یکم بخندم هوم؟

دستش رو نوازش وار روی گونه ام کشید و ناراحت نگاهم کرد:

دنا کمرت، هی می خوام خوشحال باشم با خوشحالیت اما با یاد آوری کمرت تموم خوشحالیم می پره!

هدف داشتی، می خواستی بوکس رو ادامه بدی اما با این وضع...

بین حرفش پریدم:

تو نگران این چیز ها نباش، من سگ جون تر از این حرف هام!

یکم که بگذره بر می گردم و واسه مسابقه ی سال بعد حاضر می شم، هنوز زوده واسه نا امیدی!



لبخندی زد و از روی تخت بلند شد:

حق با توست، زوده واسه نا امیدی، بازم بهت سر می زنم.

باشه ی آرومی‌ گفتم که از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش بست، جدیدا از تنها بودن خوشم‌ نمی اومد و واقعا حوصلم‌ نمی‌ گرفت تنها بمونم.

مخصوصا این مدت که باید بیشتر توی خونه می موندم و استراحت می کردم!

حداقل زنگ می‌ زدم کیمیا می اومد و با مسخره بازیاش من رو از‌‌ بیکاری در می‌آورد!

بنابراین دستم رو به سمت میز پا تختیم بردم و موبایلم رو از توش برداشتم که همون موقع اسم‌ راستین روش نقش بست، متعجب ابرویی بالا انداختم و تماس رو جواب دادم:

الو؟

-سلام، چطوری؟ بهتری؟

-آره خوبم، ممنون.

-خوبه، زنگ زدم بگم بیرون چیزی لازم نداری؟

ابروهام رو بالا انداختم:

نه، چطور؟

-آخه دارم می‌ آم‌ اونجا برای همین‌ گفتم.

متعجب گفتم:

بازم؟

-انگار تو زیاد راضی‌ نیستی بیام!

romangram.com | @romangraam