#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_171
-همه که اولش عاشق نیستن، حس کم کم به وجود می آد ولی بیا یکم منطقی صحبت کنیم بدون هیچ دروغی خب؟
نگاهم رو به سقف دوختم و لبخند محوی زدم:
راستین توی بیمارستان وقت گیر آوردی واسه منطقی حرف زدن؟
خجالت زده دستش رو پشت گردنش کشید و نگاهش رو به زمین دوخت:
شرمنده اصلا یادم نبود توی چه وضعیتی هستیم!
همون لبخند محو از روی لب هم پر کشید و نگاهم رو به سقف سفید بیمارستان دوختم:
خب فرقی هم نداره، من با این وضع کمرم حالا حالا ها خونه نشینم، بهترین موقع است بگیم تا شبم ترخیصم.
نگاهش رو بهم دوخت، درون نگاهش غم جا خوش کرده بود شایدم عذاب وجدان بود:
این طوری نگو دنا! تو دختر قوی هستی سریع سرپا می شی.
کمرتو بستن؟
سرم رو تکون دادم و در حالی که به پهلو می خوابیدم گفتم:
آره مامان می گفت پماد اینا زدن بعدشم روش باند کشیدن یک وقت خون ریزی نکنه و اذیت نشم، گفت یکم بگذره باید با سرم شست و شوش بدم.
دستم رو کمی بالا آورد و انگشت هاش رو بین انگشت هام جا داد که متعجب نگاهش کردم ولی توجهی نکرد:
خب ببین اصلا یک فکری وقتی باعث سوختگی های بدنت منم، من هم می گیرم بدنمو می سوزونم که هردو باهم خونه نشین شیم هان؟ نظرت چیه؟
چشم هام گرد شدن، این دیوونه شده بود؟ فکر کنم عقلش رو از دست داده بود!
نفس عمیقی کشیدم:
مزخرف نگو راستین! گمونم عقلت رو از دست دادی!
با جدیت نگاهم کرد و ابروهاش رو بالا انداخت:
نه بابا جدی می گم. چیه خب؟ هردو باهم خونه نشین می شیم.
اخم هام رو در هم کشیدم:
لازم نکرده! تازشم مگه تو نگفتی ازدواج کنیم، خوشبخت شیم و بهم آرامشی که می خوامو می دی؟
پس اگه هردو خونه نشین بشیم کی از من مواظبت کنه؟
لبخند کمرنگی روی لب هاش نشست و آروم لب زد:
بگم؟
-چی رو؟
-همه چی رو!
متعجب نگاهش کردم و با این که منظورش رو نفهمیدم گفتم:
بگو.
-اون روزی که گوشه ی خیابون بهت اون حرفارو زدم دروغ بودند!
خودتم فهمیدی، می دونم.
می خواستم یک بازی راه انداخته باشم که هم از شر رویا راحت بشم و هم یک هدف دیگه پشتش بود که به موقعش بهت می گم.
به مهدی گفتم، کلی سرزنشم کرد، گفت بی شرفی گفت ناموس و غیرت نداری و خودخواهی و کلی حرف های دیگه!
ولی زیر بار نرفتم و این بازی رو ادامه دادم، توهم متوجه شده بودی همش یک بازی و دروغه!
اون روزی که فهمیدم به خاطر من باهات اون کارارو کردن حس کردم قلبم مچاله شد!
اومدم پیشت جای این که بگی نجاتم بده گفتی پارک رو نده!
همون موقع از تموم کارهام و خودخواهی هام پشیمون شدم.
تو زیادی خوب بودی و به خاطر من خیلی توی دردسر افتادی!
نیومدم داخل چون فکر کردم الان دیگه نمی خوای من رو ببینی البته اگه این طوری بود حق هم داشتی!
به خاطر عذاب وجدان و این چیزا این درخواستو نمی دم، می خوام من هم آرامش رو بچشم.
romangram.com | @romangraam