#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_170


بغض داشتم، بغضی که کم کم داشت می ترکید:

مامان هدفم چی؟ من با این کمرم چه طوری دیگه برم بوکس؟ مسابقه نزدیک بود مامان! من چه طوری برم تمرین؟

قطره اشکی از گونه ی مامان چکید:

یک مدت صبر کن عزیزم، می تونی گلم می تونی بری.

-نمی تونم مامان، خسته شدم، از وقتی اون وارد زندگیم شده هر روزم شده بیمارستان!

هدفم هم که هیچی به هیچی!

دیگه نمی‌تونم مامان، آرامش می خوام!

مامان دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و صورتم رو بوسه باران کرد:

باشه گلم باشه. هرطور تو راحتی، می خوای بگم خودش بیاد باهاش حرف بزنی؟

دستم رو روی دست مامان گذاشتم و خیره به چشم هاش لب زدم:

اینجاست؟



-آره عزیزم.

سکوت کردم و به سقف خیره شدم.

من دیگه با این وضع کمرم که همه جاش خط خطی شده بود به زور راست وایمیستادم دیگه چه برسه به بوکس کار کردن!

این یعنی هدفی که چندین سال براش زحمت کشیدم سر هیچ و پوچ پر کشید!

من دیگه نمی کشیدم، نمی کشیدم به هیچ بازی ادامه بدم، دلم یک آرامش محض می خواست، دلم یک زندگی بدون دردسر می خواست.

تنها هدفی که برام باقی مونده بود پیدا کردن قاتل شایان بود، بعد از اون می خوام‌ برم جایی که آرامش محض داشته باشم، جایی که هیچ مشکلی نباشه، فقط خودم باشم و خودم.

نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به مامان دوختم:

بگو بیاد تو.

مامان دوباره خم شد و پیشونیم رو بوسید:

باشه عزیز دلم.

از اتاق خارج شد، چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و راستین وارد اتاق شد. نگاهم رو بهش دوختم که دستی پشت گردنش کشید و در حالی که نگاهش به زمین بود گفت:

بهتری؟

-می تونی سرتو بیاری بالا ببینی.

دستی پشت گردنش کشید و نگاهش رو به چشم هام دوخت:

من واسه همه چیز متاسفم.

نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم:

بیا اینجا بشین، نخواستم بیای که این حرف هارو بزنی!

نگاهش رو ازم گرفت و به سمت صندلی که کنار تختم بود رفت و روش نشست، دست آزادم رو توی دستش گرفت و انگشت شصتش رو نوازش وار روی دستم کشید:

می خوای بگی نامزدی رو بهم بزنیم؟

نفس عمیقی کشیدم و به چشم هاش خیره شدم:

راستین من فقط آرامش می خوام، هم تو هم من خوب می دونیم تو حسی به من نداری و فقط یک بازیه که چراش رو نمی دونم!

می خوام‌ ازت خواهش کنم این‌ بازی رو ادامه ندیم، من واقعا دیگه خسته شدم!

لبش رو با زبونش تر کرد و گفت:

همه ی حرفات درسته ولی یک چیزی رو می خوام بدونم، اگه این بازی تبدیل به واقعیت شه چی؟ اگه بگم بهت آرامشی که می خوای رو می دم و خوشبختت می کنم چی؟ بازم قبول نمی‌ کنی؟



پوزخندی روی لب هام نشست:

ما هیچ حسی بینمون نیست، پس خوشبختی و آرامشی هم برامون به وجود نمی آد.


romangram.com | @romangraam