#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_169

خودکار رو گرفتم و محکم روی برگه خط کشیدم که صدای عصبی ارسلان بلند شد:

مرتیکه چه غلطی می کنی؟!

همون موقع صدای آژیر نیروی پلیس بلند شد:

تسلیم شین، شما در محاصره ی نیروی پلیس هستین.

یک دستم رو زیر زانوهای دنا گذاشتم و اون یکی دستم رو هم روی شونه اش گذاشتم و از روی زمین بلند شدم.

اگه می خواستم کمرش رو لمس کنم به خاطر سوختگی ها اذیت می شد.

با احتیاط از روی زمین بلند شدم که نگاهم به اسلحه ای که ارسلان به طرفمون گرفته بود دوخته شد:

اشتباه کردی راستین آریا، همین الان اینجا دخل هر سه تامونو می آرم.

این کار راحت تر می تونست تموم شه اما نخواستی! راه سخت رو انتخاب کردی! حیف شد ناکام از دنیا می ری!

قبل این که اسم دنا هخامنش بیاد توی شناسنامه ات می ری زیر خاک!



خواستم چیزی بگم که در با شدت باز شد و چند مرد مسلح با لباس نظامی ر اسلحه هاشون به طرف ارسلان بود، یکیشون با جدیت غرید:

اسلحه ات رو بنداز زمین وگرنه شلیک می کنم.

اما ارسلان حرکتی نکرد و فقط با غضب به من خیره بود که اون مرد دوباره داد زد:

د بهت می گم بندازش!

نفس عصبیش رو بیرون فرستاد و اسلحه اش رو زمین انداخت؛ پلیس ها هم سریع به سمتش رفتن و بهش دست بند زدن، دیگه واینسادم ببینم چه اتفاقی می افته!

دنا رو محکم به خودم فشردم و از اتاق خارج شدم.

همون طور که به سمت ماشین کیمیا می رفتم رو به دنایی که ساکت فقط نگاهم می کرد زمزمه کردم:

تموم شد عزیزم، دیگه نمی ذارم اتفاقی برات بیوفته تموم شد.

توی چشم هام خیره شد و با صدای ضعیفی گفت:

می تونی کمرم رو بهم برگردونی؟ اون جای سوختگی هارو می تونی از بین ببری؟

و قطره اشکی که از گونه هاش سر خورد، پاهام روی زمین خشک شد، این چیزی بود که هیچ وقت نمی تونستم جبرانش کنم!

پلک هام رو محکم روی هم فشردم و فقط آروم لب زدم:

معذرت می خوام.

هیچی نگفت و باز هم بهم خیره شد، نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و دوباره به سمت ماشین قدم برداشتم، کیمیا با دیدنمون مبهوت دستش رو روی دهنش گذاشت:

وای! دنا!

با ابرو به در عقب ماشین اشاره کردم:

درو باز کن بذارمش پشت، حالش اصلا خوب نیست!

یک راست برو بیمارستان.



کیمیا هراسون سریع در ماشین رو باز کرد و دوباره سرجای راننده برگشت، مهدی نگاهی بهم کرد و گفت:

کمک می خوای؟

همون طور که دنا رو آروم توی ماشین می ذاشتم گفتم:

نه، برو بشین زودتر بریم.

مهدی هم معطل نکرد و سریع در جلو رو باز کرد و نشست‌‌.

دنا رو توی ماشین گذاشتم و خودمم نشستم، به محض این که در رو بستم کیمیا حرکت کرد.

**********************************************************************

-کی مرخص می شم؟

مامان‌ خم شد و روی دستم رو بوسید:

امروز مرخص می شی عزیزم.

romangram.com | @romangraam