#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_168


چشم های عجیبش که بعضی اوقات سبز و بعضی اوقات آبی.

دست سردش رو توی دستم گرفتم و با انگشت هام نوازشش کردم که آروم زمزمه کرد:

راستین؟

دستش رو بالا آوردم و روی دستش رو آروم بوسیدم:

جانِ راستین؟

*" لب هاش رو تر کرد:

پارک، پارک رو نده بهشون، براش خیلی زحمت کشیدی.

پلک هام رو محکم روی هم فشردم، با این وضعیت هنوز هم توی فکر پارک و من بود!

نگفت من رو ببر، نگفت نجاتم بده!

گفت پارک رو پس نده!

من خودخواهی تمام رو در حقش کرده بودم ولی اون...



پیشونیش رو بوسیدم:

چیزی نگو، خودت رو خسته نکن، از اینجا بریم حرف می زنیم.

سرش رو به سینه ام چسبوندم و دوباره بوسه ای روی پیشونیش زدم.

چطور انقدر خوب بود؟ برعکس چیزی که سعی داشت نشون بده قلبش خیلی مهربون تر از این حرف ها بود.

کاش هیچ وقت اون بازی رو راه نمی انداختم، کاش اصلا اون طوری باهات آشنا نمی شدم، کاش هیچ وقت به اینجا نمی رسیدیم، کاش هیچ وقت به جایی نمی رسیدیم که مجبور بشم بگم کاش.

همون موقع در اتاقک باز شد و ارسلان با لبخند مزخرفی که کنج لب هاش بود وارد اتاقک شد:

خب راستین خان، می بینم خوب با نامزدت خلوت کردی!

دنا با شنیدن صداش خودش رو بیشتر بهم چسبوند و دستم رو آروم فشرد.

معلوم بود خیلی ترسیده بود، خب حقم داشت هنوزم وقتی یاد سوختگی های روی کمرش می افتم دلم خون می شه.

سفت تر بغلش کردم و رو به ارسلان غریدم:

این سوختگی هایی روی بدنش هست خب؟ می بینی دیگه؟ یک روزی بدتر از اینا رو سرت می آرم!

مرد نیستم اگه بدتر از این رو سرت نیارم.

راستین نیستم اگه عین همین زخم هارو روی کمرت ندیدی!

کمی جلوتر اومد که تازه متوجه ی برگه های توی دستش شدم، خنده ی بلندی سر داد و برگه هارو جلوم روی زمین انداخت:

واسه من شاخو شونه نکش بچه جون!

فعلا دستت به هیچ جا بند نیست!

بگیر اینارو امضا کن بعدم شرتون رو از اینجا کم کنین.

و پشت بند حرفش خودکاری از جیبش در آورد و جلوم پرتاب کرد.

با خشم نگاهش کردم، اگه دنا نبود همین جا به قصد کشت می زدمش و جرمشم به جون می خریدم! ولی به دنا بدهکار بودم، واسه اون پارک خیلی زحمت کشیده بودم.

نمی شد، فعلا چیز هایی که می خواستم نمی شد!



خواستم دستم رو از دست دنا جدا کنم تا برگه هارو بگیرم که دنا فشار آرومی به دستم آورد و با صدای ضعیفی گفت:

امضاشون نکن!

نمی تونستم الان با حضور ارسلان همه چیز رو بهش توضیح بدم برای همین سرم رو کمی خم کردم و زیر گوشش آروم گفتم:

بهم اعتماد کن.

و دستم رو آروم از دستش بیرون آوردم و برگه ها و خودکار رو برداشتم، با چشم شروع به خوندن قراردادی که نوشته بود کردم، توش گفته بود من باید پارک رو تمام و کمال به اون بدم اونم بدون این که هزینه ای در قبالش بهم پرداخت کنه و از همه مهم تر این که دیگه اقدام به پس گرفتنش نکنم.

پوزخندی روی لب هام نشست، چه خوش اشتها بود!


romangram.com | @romangraam