#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_167
دیوونه شدی تو پسر؟
پسش بدی؟ این همه سال که الکی خودتو بدبخت نکردی!
حتما یک راه دیگه ایم هست.
کیمیا با خشم نگاهش کرد:
چی می گی تو ها؟ جون خواهر من مهم تره یا اون پارک مسخره ی شماها؟
مهدی با آرامش نگاهش کرد:
منظورم این نبود! من می گم زنگ بزنین به دختر دایی دنا همون سارای شاید تونست یک کمکی بکنه.
کیمیا دستی به گونه ی خیسش کشید و نا امید روی تخت نشست:
اون که دیگه توی اداره پلیس نیست، چیزی از دستش بر نمی آد.
راه دیگه ای نداریم.
ولی مهدی نا امید نشد، کمی بهم نزدیک تر شد و موبایل رو به سمتم گرفت:
درسته دیگه کار نمی کنه ولی آشنا و فامیل زیاد داره امتحانش که ضرری نداره!
با تردید نگاهش کردم و موبایل رو از دستش گرفتم.
شماره ی سارای رو گرفتم و از اتاق بیرون رفتم:
سلام سارای خانم خوب هستین؟
-سلام بله ممنون، ببخشید به جا نیاوردم؟
-راستین هستم.
-آهان بله بفرمایین.
*********************************************************************
-راستین دیوونگی نکن!
یک هفته صبر کردی این دو دقیقه هم روش.
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم:
نه هرچقدر صبر کردم بس بود، ندیدن حالشو؟ ندیدین باز هم چه بلایی سر کمرش آوردن؟ دیگه نمی تونم صبر کنم شما همین جا بشینین.
سپس در ماشین رو باز کردم و بی توجه به صدا کردناشون وارد محوطه شدم که سریع دونفری که اونجا وایساده بودن جلوم وایسادن، پوزخندی زدم:
بکشین کنار، با ارسلان هماهنگم.
بدون حرف از سر راهم کنار کشیدن که با دو خودم رو به در خرابه رسوندم و سریع در رو باز کردم که با دیدن دنایی که بی حال گوشه ی اتاق افتاده بود با نگرانی اسمش رو زمزمه کردم و به طرفش رفتم.
کنارش نشستم که چشمم به کمرش خورد و چهره ام درهم رفت، لعنت به من.
آروم بغلش کردم و سرش رو به سینم چسبوندم، موهاش رو از جلوی صورتش کنار زدم، با دیدن چشم های بستش نگران صداش زدم:
دنا، دنا، دنا عزیزم صدامو می شنوی؟
با دست چند ضربه ی آرومی به صورتش زدم که حس کردم پلک هاش تکون خورد، نفس عمیقی کشیدم و زیر لب خداروشکر کردم.
پشت لباسش به طرز افتضاحی پاره شده بود و فقط روی تنش افتاده بود!
نفس پرحرصم رو بیرون فرستادم و با دیدن مانتوش که نزدیکم بود کمی خودم رو کج کردم و مانتورو برداشتم و روی تنش انداختم.
به صورتش خیره شدم، هنوز چشم هاش رو باز نکرده بود، دوباره ضربه ی آرومی به صورتش زدم که این دفعه لب هاش تکون خوردن و چیزی رو آروم زمزمه کرد:
دوباره نه، خواهش می کنم نه، هنوز تنم درد می کنه، نه، خواهش می کنم نه.
قلبم مچاله شد، حس کردم، حس کردم مچاله شدنش رو، باعثش من بودم، تقصیر من بود که اون دختر شجاعی که حریف همه می شد توی ناله هاشم از یکی خواهش می کنه باهاش کاری نداشته باشه.
با حرص دندون هام رو بهم فشار دادم ولی با آرامش صورتش رو نوازش کردم:
دنا، دنا صدام رو می شنوی؟ منم راستین، چشم هات رو باز کن.
بعد از چند ثانیه آروم چشم هاش رو باز کرد و مات بهم خیره شد، نفس عمیقی کشیدم، خیلی عمیق!
خدارو شکر می کردم که دوباره چشم های سبزش رو می بینم.
romangram.com | @romangraam