#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_162


با تردید نگاهم کرد و آروم گفت:

تو کاری نکردی به خاطر نامزدت آوردنت.

بعدش هم بدون این که بذاره چیزی بگم از اتاق خارج شد.

بهت زده به جای خالیش خیره شدم و لب زدم:

نامزدم؟

نامزدم کی بود؟ منظورش از نامزدم راستین که نبود؟ بود؟

اصلا راستین به این آدم های گردن کلفت چه مربوط بود؟

گیج شده بودم، دیگه واقعا چیزی نمی فهمیدم، واقعا!



دست هام رو تکون می دادم و سعی داشتم دست هام رو باز کنم ولی انقدر سفت بسته بود که فایده ای نداشت.

همون موقع دوباره گوشی توی جیب مانتوم لرزید، کاش می تونستم جواب بدم.

همون‌ لحظه فکری به ذهنم رسید، اون که دست هام رو به صندلی نبسته بود!

فقط برده بود پشت صندلی!

کور سوی امیدی توی دلم روشن شد و دست هام رو بالا بردم و بعد از کلی تلاش تونستم از پشت صندلی جداشون کنم.

خوشبختانه جیب مانتوم بغل مانتوم بود و این‌ یعنی کارم راحت تر بود!

در حالی که نفس نفس می زدم با انگشت هام گوشی رو کمی بیرون کشیدم و دکمه ی پاسخ رو کشیدم، حتی نتونستم ببینم کیه!

صدای گوشی اونقدری بلند بود که بتونم صدای طرف مقابل رو بشنوم:

دنا کجایی تو‌ دختر؟‌ واسه چی جواب نمی دی؟

نفس زنان جواب دادم:

راستین...راستین منو دزدیدن، نمی دونم کین ولی یکیشون گفت به خاطر تو من اینجام.

صدای بهت زدش توی گوشی پیچید:

چی می گی تو؟ چه دزدیدنی؟

تو الان کجایی؟

-نمی دونم راستین، نمی دونم!

از روی گوشی سیگنال می گیرین چی کار می کنین که بیاین پیدام کنین.

-خیلی خب، نترس عزیزم نترس.

نجاتت می دم دنا نگران نباش.

خواستم‌ جوابی بدم که در باز شد و مرد درشت اندام و میان سالی وارد اتاق شد که باعث شد صدام توی گلو خفه شه.

چشمش به گوشی نیمه بیرون افتاده از جیبم افتاد، یک دستش رو مشت کرد و با حرص به سمتم اومد و گوشی رو با خشم از جیبم بیرون کشید.



با ترس بهش نگاه کردم، این دیگه کی بود؟

صدای راستین از پشت می اومد که اسمم رو صدا می زد مرد نگاهی به من کرد و با خشم زمزمه کرد:

حالا دیگه واسه من به نامزدت زنگ می زنی ها؟

که می خوای از دست ارسلان در بری؟

گوشی رو با خشم به دیوار کوبید که تکه های ریز شده ی گوشی روی زمین پخش شد.

مات نگاهش کردم که همونطور که خیره به من نگاه می کرد داد زد:

رضا بیا اینجا.

چند ثانیه بعد همون پسرِ که دست هام رو بسته بود وارد اتاق شد:

بله قربان؟


romangram.com | @romangraam