#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_161
ناچار دستم رو به لبه ماشین گرفتم و داخل شدم، اون دوتا مرد هم پشت سر من وارد شدن و همونی که پشت سرم بود روی صندلی راننده نشست.
یکیشون که کنارم بود با چهره ی جدی بهم نگاه می کرد و یک اسلحه رو به طرفم گرفته بود که مبادا حرکتی کنم!
خدایا این دیگه از کجا دراومد؟
چرا هرچی بلاست سر من می آد؟
اصلا اینا کی بودن؟ واسه چی من رو گرفته بودن؟ و هزاران سوال دیگه ای که ذهنم رو درگیر کرده بود.
عزمم رو جزم کردم و با صدایی که به زور ازم در می اومد گفتم:
من رو واسه چی گرفتین؟
پول می خواین؟
هیچ جوابی بهم ندادن، طوری که انگار اصلا نشنیده باشن!
بین دوتا از این آدم های قلدر نشسته بودم و می ترسیدم کوچک ترین حرکتی ازم سر بزنه و بلایی سرم بیارن.
با لرزش خفیف گوشیم توی جیب مانتوم کورسوی امیدی توی دلم روشن شد؛ با ترس نگاهشون کردم که خوشبختانه چیزی نفهمیده بودن!
هردو دستم رو توی جیب مانتوم کردم همون موقع یکیشون با اخم به طرفم برگشت که طلبکار نگاهش کردم:
چیه؟ سردمم نمی شه بشه؟
با همون اخم نگاهش رو ازم گرفت و به رو به رو دوخت.
شاید حداقل اگه می تونستم موبایل رو مخفی کنم می تونستم یک طوری فرار کنم.
حتی نمی تونستم بفهمم دارن من رو کجا می برن چون روی همه ی پنجره ها توری کشیده بودن و طوری نشسته بودم که به پنجره ی جلوهم دید نداشتم!
نمی دونم چقدر گذشت که ماشین ترمز زد و یکی از مرد های کنارم پیاده شد و بازوی من رو وحشیانه کشید و به زور از ماشین پیاده ام کرد که با خشم گفتم:
وحشی مشکلت چیه؟
عین آدم بگو چی می خوای!
اسلحه رو بهم نزدیک کرد و گفت:
راه بیوفت برو تو اون خونه.
یکم بعد می فهمی چرا اینجایی.
نگاهم رو به خونه ای کم از خرابه نداشت دوختم و ناچار به سمتش قدم برداشتم و اون مرد هم با اسلحه پشت سرم می اومد.
وارد خونه که شدم یکیشون بازوم رو گرفت و من رو روی صندلی چوبی قهوه ای رنگی نشوند و رو به یکی دیگه اشون گفت:
برو اون طناب ها رو بیار.
قبل این که به خودم بیام یکیشون سریع دست هام رو پشت صندلی برد و نگهشون داشت که با حرص پام رو به زمین کوبیدم:
ولم کن احمق! واسه چی من رو آوردی اینجا؟
مچ دست هام رو محکم تر فشار داد که چهره ام جمع شد و سرم رو کمی عقب تر بردم:
چرا نمی گی من رو واسه چی آوردی اینجا؟
با خشمی که توی صداش مشهود بود جواب داد:
انقدر تقلا نکن بچه جون، با تو کاری ندارن، البته فعلا!
اخم هام ناخوداگاه از هم باز شد و بهت زده لب زدم:
منظورت چیه؟
خواست چیزی بگه که یکی دیگه اشون طناب به دست وارد شد و رو به پشت سریم گفت:
محکم ببندش و بیا بیرون رئیس می خواد بیاد تو.
سرش رو تکون داد که مردِ طناب رو پرت کرد و اون هم طناب رو روی هوا گرفت.
اول دستم و بعدش هم پام رو بست و خواست بره که سریع گفتم:
خواهش می کنم بگو کی هستین؟ من رو چرا آوردین اینجا؟
romangram.com | @romangraam