#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_160


منظورت چیه؟

-نگاهت خیلی سرده! داد می زنه دوستم نداری!

اخم‌ هاش غلیظ تر شدن و خودش رو کمی روی صندلیش جا به جا کرد:

باز این‌ بحث رو شروع نکن دنا، لطفا!

پوزخندی زدم و ساکت به رو به روم خیره شدم؛ مقاومت می کرد، اصلا نمی‌خواست راستش رو بگه! کاملا واضح بود.

نمی‌‌ دونم چقدر گذشت که نوبتمون شد و وارد اتاق شدیم، اتاقی که بوی خون و آمپول قوی تر از خود سالن آزمایشگاه بود!

اول راستین‌ روی صندلی نشست و پرستار خیلی راحت ازش خون گرفت، اون هم درحالی که استین لباسش رو درست می کرد از روی صندلی بلند شد که پرستار با مهربونی رو به من گفت:

بشین عزیزم، نوبت شماست.

کم‌ خون بودم و این باعث می شد آزمایش هام یکم سخت بشه ولی اصلا نمی‌ترسیدم.

روی صندلی نشستم و پرستار یک چیزی رو دور بازوم بست و چندثانیه بعد سوزن رو توی دستم فرو کرد و زیز نگاه خیره ی راستین ازم خون گرفت:

عزیزم این پنبه رو روش نگه دار.

به حرفش گوش دادم و همونطوری که پنبه رو روی دستم نگه داشته بودم از روی صندلی بلند شدم و چند دقیقه بعد از آزمایشگاه خارج شدیم که راستین گفت:

ضعف داری؟

صادقانه جواب دادم:

یه ذره.

سرش رو تکون داد:

باشه اینجا وایسا من برم از سر خیابون برات آب میوه ای چیزی بگیرم.

باشه ی آرومی گفتم، به موتور تکیه دادم و به اطراف نگاه کردم.

آزمایشگاهش توی یک کوچه تقریبا خلوت بود و برای همین راستین رفت داخل مغازه سر خیابون.

یهو همون لحظه بازوم به طور ناگهانی توسط کسی گرفته شد، من رو به طرف خودش کشید و سردی چیزی که پشت کمرم حس کردم:

تکون بخوری یک گلوله حرومت می کنم.



چشم‌ هام گرد شدن و لرزی از سردی چیزی که حدس می زدم اسلحه باشه توی وجودم نشست.

با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم:

چی می گی تو؟

سر اسلحه رو بیشتر پشت کمرم فشار داد:

خفه شو و هر کاری که می گم بکن!

راه بیوفت به طرف اون ون مشکی.

نا خوداگاه نگاهم به طرف ون مشکی که دو نفر با کت و شلوار مشکی دم درش ایستاده بودن خورد:

از جون من چی می خوای؟

تو کی هستی؟

بازوم رو توی دستش گرفت و با خشم غرید:

مگه بهت نمی گم صداتو ببر؟ راه بیوفت!

ترسیده بودم، خب هرکی هم جای من بود می ترسید!

هم این ضعف داشتن هم باعث می شد نتونم از خودم دفاع کنم.

تو دلم خدا خدا می کردم که راستین برسه و شاید برام امیدی بشه که بتونم از دستشون نجات پیدا کنم.

به ون که رسیدیم نا امید نگاهم رو به اطراف دوختم اما اثری از راستین نبود.

همون مرد دوباره سر اسلحه رو توی کمرم فشرد:

د مگه بهت نمی گم برو تو؟


romangram.com | @romangraam