#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_159

همه تازه به خودشون اومدن که باید چه کارهایی بکنن و چه رفتار هایی نشون بدن!

فکر کنم حکایت نوش دارو بعد از مرگ سهراب همینه!

ولی سهراب این حکایت ما شایان بود، شایان من!

پتو رو با حرص روی سرم کشیدم و با فکر کردن به اتفاقات اخیر چشم هام رو بستم.



********************************************************************

در حالی که بند کتانی های مشکیم رو می‌ بستم گفتم:

باشه مامان مواظبم.

لبخندی زد:

برو خدا به همراهت.

خداحافظ آرومی گفتم و از خونه خارج شدم.

با دیدن موتور پالس مشکی رنگی که راستین سرنشینش بود ابروهام رو بالا انداختم:

عوضش کردی؟

لبخند عمیقی روی لب هاش نشست و دستش رو روی بدنه ی موتور کشید:

آره اون یکی رو فروختم این رو گرفتم.

-خب چرا ماشین نخریدی؟

یکی موتور داشتی دیگه!

چشمکی زد و با لبخند گوشه ی لبش نگاهم کرد:

تو یک ماشین داری دیگه، نیازی نیست من بگیرم.

در ضمن خیلی هم از ماشین‌ خوشم نمی آد هیجان موتور بیشتره!

اوهوم آرومی گفتم و به سمت موتورش رفتم، کلاه کاسکت رو روی سرم گذاشتم و سوار موتور شدم.

اون هم کلاه کاسکت رو روی سرش گذاشت و به طرف آزمایشگاه راه افتاد.

با رسیدن به آزمایشگاه از موتور پایین اومدم و کلاه رو از روی سرم برداشتم، راستین موتور رو خاموش کرد و بعد از برداشتن کلاه از سرش از موتور پیاده شد.

کلاه رو عقب موتور گذاشتم:

من می رم داخل، موتور که پارک کردی بیا.

سرش رو تکون داد که من داخل آزمایشگاه شدم و بعد از گرفتن نوبت روی یک صندلی نقره ای رنگ انتظار نشستم.

از بوی آزمایشگاه متنفر بودم، بوی مزخرف خون و آمپول که واقعا حالم رو بهم می زدند باعث شدن کمی‌ چهره ام درهم بره.

انقدر آزمایشگاه شلوغ بود که شک داشتم تا دوساعت دیگه ام نوبت ما بشه!

زیاد طول نکشید که راستین هم وارد آزمایشگاه شد، وسط آزمایشگاه با چشم‌ هاش یک‌ دور کل آزمایشگاه رو از نظر گذروند و دقیقا سر من‌ ایستاد و این یعنی‌ بالاخره دید کجا نشستم.



نفس کلافه ام‌ رو بیرون فرستادم که به سمتم اومد و روی صندلی کناریم که خالی بود نشست:

خوب به نظر نمی آی!

درست می گفت، کلافه بودم، کلافه از این که نمی دونستم ته این بازی که برای هم دیگه راه انداختیم چی‌ می شه!

سرم رو بی تفاوت تکون دادم:

این طور نیست، فقط یکم بی حوصله ام.

نگاه سردش رو بهم دوخت:

فقط همینه؟

لبخند تلخی زدم و توی چشم هاش زل زدم:

چرا دروغ می گی راستین؟

اخم‌ هاش رو درهم کرد:

romangram.com | @romangraam