#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_158
جوابت چیه؟
نفس عمیقی کشیدم:
من مشکلی ندارم، اگه بقیه هم مشکلی نداشته باشن قبوله.
لبخند روی لب های پدربزرگش پر رنگ تر شد، دست هاش رو به هم کوبید و پشت سر اون بقیه هم دست زدن و جمله ی مبارک باشه از هر سو بلند شد.
دانیال همچنان با اخم نگاهم می کرد ولی این دفعه خشم نگاهش بیشتر شده بود؛ بی تفاوت نگاهم رو ازش گرفتم و به راستین دوختم، راستینی که لبخندی روی لب داشت ولی چشم های مشکیش داد می زدند همه چیز یک اجباره، یک اجبارِ محض!
سرش رو به سمتم خم کرد و زیر گوشم زمزمه کرد:
فردا می آم دنبالت، باهم بریم آزمایش بدی.
سرم رو تکون دادم، یهو یاد یک چیزی افتادم و گفتم:
راستی دختر داییم زنگ زد، رفتی شکایت نامه رو امضا کردی پیش وکیل؟
-آره دوروز پیش کاراشو با فرهانی حل کردیم.
احضاریه رو حتما براشون فرستادن.
باشه ی آرومی گفتم و به سمت مامان رفتم و کنارش نشستم، راستین هم پیش پدر بزرگش نشست.
نمی دونم یک ساعت بود یا دو ساعت ولی بالاخره رفتن.
همین که مامان در رو بست با حرص شالم رو از سرم گرفتم و روی دسته ی مبل پرتاب کردم، دیگه داشتم زیر این شال خفه می شدم!
کتابی که روی میز عسلی بود برداشتم و تند تند خودم رو باد زدم که همون لحظه دانیال اومد و کنارم روی مبل نشست، هوف بلندی کشیدم، واقعا حوصله نداشتم باز هم باهاش بحث کنم بنابراین گفتم:
اگه می خوای بحث کنی باید بگم اصلا حوصله ندارم!
سرش رو به سمتم برگردوند:
بحث واسه چی؟
دست از باد زدن خودم برداشتم:
همین خاستگاری دیگه! قیافت داد می زد راضی نیستی.
نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد:
اون که آره، اصلا ازش خوشم نمی آد! حس خوبی بهش ندارم ولی وقتی خودت می خوای حرفی نیست.
پوزخند عمیقی روی لب هام نشست و با تمسخر نگاهش کردم:
ولی موقعی که شایان رو می خواستم این طوری نمی گفتی!
دستش که روی ران پاش بود مشت شد و صورتش پر از خشم شد:
اون موقع قضیه اش فرق می کرد.
با حرص نگاهش کردم:
دقیقا چیش فرق می کرد؟
اینم دقیقا همون بود ولی نه این یکی...
بین حرفم پرید:
فرقش اینه من از قضیه شایان درس گرفتم، دیگه توی رابطه هات دخالت نمی کنم، دیگ کاری ندارم چون نمی خوام دوباره از دستت بدم، نمی خوام دوباره همه چیز بیوفته گردن من!
-اون موقع هم به این چیز ها فکر می کردی الان وضعمون این نبود!
-مگه نگفتی حوصله ی بحث نداری؟ بی خیال شو دیگه.
پوزخند صدا داری زدم، شالم رو با حرص چنگ زدم و به طرف اتاقم رفتم.
لباس هام رو با لباس های خونه تعویض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
romangram.com | @romangraam