#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_157
دستش رو کلافه بین موهای بلندش فرو کرد و لب زد:
منظورم این نبود!
ابرویی بالا انداختم و از روی تخت بلند شدم:
خب، منظورت هرچی که هست مهم نیست، حرفی نداری؟ اگه نداری من شرطم رو بگم.
سرش رو تکون داد:
بگو.
-قبول می کنم اما تا وقتی که من نگفتم ازدواج نمی کنیم، نامزد میمونیم و با یک جشن کوچیک سر و همش رو می آریم.
و مورد بعدی اینه که اگه دروغی در کار باشه راستین می رم، می رم و پشت سرم رو هم نگاه می کنم، جوری که انگار اصلا نبودم!
اوکیه؟
سرش رو تکون داد و بدون این که توی چشم هام نگاه کنه گفت:
از الان تو فکر ازدواجی؟
نیشخندی گوشه ی لبم نشست، اصلا بازیگر خوبی نبود!
زبون تندش باعث می شد لو بره.
با همون نیشخند نگاهش کردم:
نکنه تو با قصد و نیت دیگه ای جلو اومدی؟ هوم؟
اخم هاش رو به شدت در هم کشید و از روی صندلی بلند شد:
چیه هی با تیکه و کنایه حرف می زنی؟ رک و راست حرفت رو بزن!
دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و با ابرو های بالا رفته جواب دادم:
نه، هرچیزی می خواستم بگم گفتم.
چیزی نمونده که بخوام با تیکه کنایه بگم تو اینطوری احساس می کنی.
دندون هاش رو با حرص روی هم سایید، می فهمیدم خیلی داره خودش رو کنترل می کنه که مقابل جواب های آماده ام هیچی نگه.
پوزخندی زدم، دستگیره در رو پایین کشیدم و از اتاق خارج شدم که اون هم متقابلا پشت سرم امد:
الان باید بریم پایین و بگیم مشکلی نیست، درسته؟
-بازم باید حرفی که توی اتاق زدم رو تکرار کنم؟
نفس عصبیش رو بیرون فرستاد و با غیض از پله ها پایین رفت و من هم از پشت براندازش کردم.
کت قهوه ای رنگی پوشیده بود با شلوار جین آبی تیره، زیر کتش هم یک پیراهن سفید تنش بود و کتانی های سفید رنگی که پاش بودن.
منم شومیز سورمه ای رنگ، شلوار دنپا هم رنگش، شال و صندلی که پوشیده بودم هم فیروزه ای بودن.
با قدم های آروم پشت سرش رفتم و وسط هال بین جمعیت کنارش ایستادم، نگاه مامان رو روی خودم حس کردم، نگاهش کردم و لبخند مطمئنی بهش زدم.
تازه توجهم به پدربزرگ راستین جلب شد که با لبخند نگاهمون می کرد.
همون مرد بود، همون مردی همون روز داخل عمارت مهرش عجیب به دلم افتاده بود!
اون هم نگاهش رو به من دوخت و با صدای بلندی گفت:
خب بچه ها، دهنمون رو شیرین کنیم؟
راستین لبخندی زد، لبخندی که فقط من مصنوعی بودنش رو خوب می فهمیدم:
ما که بین خودمون صحبت کردیم و مشکلی نبود.
ولی دنا خودش یک بار دیگه جوابش رو بگه تا همه مطمئن شین.
نگاهم رو به دانیالی دوختم که در حالی که پاهاش رو عصبی تکون می داد با اخم هم نگاهم می کرد.
معلوم بود اصلا به این وصلت راضی نیست، از اول هم از راستین خوشش نمی اومد و بارها گفته بود از رفت و آمدش به این خونه و ارتباطش با من اصلا راضی نیست دیگه چه برسه الان که داشت با خواهرش نامزد می کرد!
پدر بزرگش دوباره سکوت رو شکست و خطاب به من گفت:
خب دخترم می شنویم، خودت بگو.
romangram.com | @romangraam