#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_156


تو احمقی؟‌ واسه این که بفهمی این یک بازیه یا نه می‌خوای آینده ی خودت رو خراب کنی؟

لبخند تمسخر‌‌ آمیزی روی لب هام نشست:

اولا کدوم‌ آینده؟ دوما اگه این‌ یک بازی باشه صرفا ادامه پیدا نمی کنه و راستین وقتی به هدفش رسید وسطش‌ جا می زنه، پس‌ مشکلی نیست.

با‌ نگرانی‌ نگاهم کرد:

اگه بازی نباشه چی؟ می ترسم‌ دنا!

این‌ حجم از نگرانی از طرف کیمیا واسه من‌ زیادی بود! خیلی داشت خودش رو به خاطر من اذیت می کرد.

برای همین‌ آروم‌ بغلش کردم‌ و زیر گوشش زمزمه کردم:

نگران نباش کیمیا، حتی اگه بازی نباشه هم من وقتی همه چیز رو فهمیدم‌ پا پس می‌ کشم.

و اون رو آروم‌ به خودم‌ فشردم که نفسش رو کلافه بیرون فرستاد، دست هاش رو پشتم گذاشت و آروم گفت:

امیدوارم این‌ هم‌ به خیر بگذره.

**************************************************************************

نفس عمیقی کشیدم و دسته های سینی

چای رو توی دستم فشردم و وارد هال شدم، همه ی نگاه ها به سمت من بود ولی هول نکردم کاملا خونسرد بودم.

از پدر بزرگش شروع کردم به تعارف کردن‌ چای و آخر از همه به خودش رسیدم؛ بدون این که نگاهم کنه فنجون‌ چای رو برداشت و ممنون آرومی گفت، اخم داشت، اخمی‌ که ناراضی بودنش رو کاملا واضح می کرد.



عکس العملی نشون ندادم و بی تفاوت سینی چای رو روی اپن برگردوندم، از آشپزخونه خارج شدم و کنار مامان نشستم.

گوش نمی کردم چی می گن چون اصلا برام مهم نبود.

نگاهم‌ رو به پارکت های قهوه ای کف زمین دوخته بودم و عمیقا در فکر فرو رفته بودم که با صدای مامان کمی در جام‌ تکون خوردم و نگاهش کردم:

پاشو دخترم.

گنگ نگاهش کردم، پاشم؟‌ برای چی؟

با اشاره ی نامحسوس کیمیا بهش نگاه کردم، با ابرو به راستین و بعدم به بالا اشاره کرد که آهان آرومی گفتم، از جام بلند شدم و با اشاره ی کوچیکی به راستین از پله ها بالارفتم و اون هم دنبالم اومد.

در اتاقم رو باز کردم‌ و بی تفاوت روی تخت نشستم.

راستین هم وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست و با همون اخم‌ نگاهم کرد که یک تای ابروم رو بالا انداختم:

نمی شینی؟

نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و روی صندلی نشست:

دنا واقعا حوصله جنگ و جدل ندارم؛ یک کلام بگو آره یا نه؟

خونسردانه نگاهش کردم:

آره‌.

نگاهش روی صورتم مات شد و شوکه لب زد:

چی؟

-چرا تعجب کردی؟ تا اینجا نیومدی که جواب منفی بشنوی! نه؟

و توی دلم ادامه دادم:

می خوای بازی کنیم‌‌ راستین؟‌

با این که دست روی همبازی بدی گذاشتی ولی اشکالی نداره همراهیت می کنم، بازی کنیم.



توی چشم هام خیره شد و لب زد:

یعنی مشکلی نداری؟ قبوله؟

لبخند تمسخر آمیزی گوشه لبم شکل گرفت:

مثل این که خیلی مایل بودی مخالفت کنم!


romangram.com | @romangraam