#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_155
دانیال آخه اومد پایین صبحانه بخوره؟
-آره اومد، تا دلش میخواست خورد دوباره بالا برگشت.
اهانی گفتم و ظرف یک بار مصرف حلوارو توی نایلونی گذاشتم و با گفتن خداحافظ سوار ماشین شدم و به طرف بهشت زهرا حرکت کردم.
**************************************************************************
سر بطری آب رو باز کردم و به صورت پراکنده روی سنگ قبر مشکیش ریختم و پشت سرش دستم رو روی سنگ قبر کشیدم:
سلام، می دونم بی معرفتم، می دونم خیلی وقته بهت سر نزدم.
ولی می دونی تو این مدت خیلی چیز ها سرم اومد شایانم، اصلا از وقتی تو رفتی دیگه هیچی سرجاش نیست.
می دونی خیلی ها رفتن و اومدن ولی هیچکس تو نشد، هیچ کس شایان من نشد و نمی شه.
اون سادگی و صداقتی که تو داشتی نمونه اش رو هیچ جا ندیدم شایان.
اشک هام ناخوداگاه شروع به باریدن کردن ولی پاکشون نکردم و بهشون اجازه ی ریختن دادم، می خواستم خالی شم.
بس بود هرچی توی خودم می ریختم، اینجا من بودم و شایان.
کسی نبود که به خاطرش خودم رو نگه دارم.
لبخند تلخی زدم و ادامه دادم:
اومده می گه دوستم داره، ادعای عاشقیش می شه فکر می کنه من نمی فهمم، فکر می کنه نمی فهمم دروغ می گه.
خب می دونی حق داره، حق داره چون نگاه تورو به من ندیده بدونه عشق چیه، نمی دونه به خاطر یکی از جون گذشتن یعنی چی!
هیچی نمی دونه و ادعا می کنه.
همون طوری که دستم رو همه جای سنگ قبرش می کشیدم باهاش حرف می زدم، از تموم اتفاقات اخیر براش میگفتم، از همه چی براش می گفتم، همه چیز.
اتفاق هایی که افتاده، داره می افته و قراره بیوفته و خاستگاری امشب راستین، نفس عمیقی کشیدم و غمگین ادامه دادم:
شایان اگه قبول کنم بهت خیانت کردم نه؟
ولی جوابی که برام نمی اومد، اگه قبول می کردم عذاب وجدانی بود که بیخیالم نمی شد و دلم هم می خواستم بدونم قصد راستین از این دروغ ها چیه باید دستش رو رو می کردم.
بعد از اینکه یکم دیگه با شایان حرف زدم حلوا رو روی مزارش گذاشتم و با خداحافظی ازش از مزار خارج شدم.
**********************************************************************
شال فیروزه ای رنگم رو روی سرم گذاشتم و کلافه به طرف کیمیا برگشتم:
الان خوب شد؟
دستش رو متفکر زیر چونه اش گذاشت:
قابل تحمل شدی؛ چی بود می خواستی با اون شال مشکی بری وسط خاستگاری! مگه عزاداریه؟!
ولی خودمونیما این راستین چقدر موزی بود رو نمی کرد تورو می خواد اصلا از رفتار هاش معلوم نبود!
نیشخندی گوشه ی لبم نشست:
چون دوستم نداره کیمیا همش یک بازیه!
لبخندش جمع شد:
مطمئنی؟ اگه بازی باشه چرا باید بیاد خاستگاریت؟
-نمی دونم منم برای اینکه اینو بفهمم می خوام قبول کنم.
بهت زده لب زد:
چی؟
بی خیال شونه هام رو بالا انداختم و در حالی که به سمت در می رفتم گفتم:
بیا بریم الانه که مامانم صداش در بیاد.
کیمیا با حرص نگاهم کرد، از پشت بازوم رو گرفت و من رو به طرف خودش برگردوند:
romangram.com | @romangraam