#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_154


-آره گفتن شب می خوان بیان منم‌ چیزی نگفتم.

سرم‌‌ رو تکون دادم و از پشت میز بلند شدم:

باشه من فعلا یک سر می رم بهشت زهرا مزار شایان، پنج شنبه ام هست خیلی وقته نرفتم.

نگاه مامان غمگین شد:

می خوای منم باهات بیام؟

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم:

نه، می‌ خوام تنها برم.

-باشه پس حداقل وایسا حلوا درست کنم با خودت ببر.

سرم رو تکون دادم و بی حرف از پله ها بالا رفتم، خواستم به اتاقم برم ولی‌ چشمم که به در اتاق دانیال خورد عقب گرد کردم و به سمت اتاقش رفتم، دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و با تردید زمزمه کردم:

برم یا نرم‌؟ در بزنم یا نزنم؟

تک خنده ای برای وضعیتم کردم، هروقت می خواستم وارد اتاق دانیال شم این این داستان هارو داشتم.

نفس عمیقی کشیدم، در اتاقش رو باز کردم که دیدم‌ روی تخت نشسته و با حرص با پاهاش زمین رو ضرب گرفته.

لبخندی گوشه ی لب هام نشست:

پاشو برو پایین ادامه صبحانه ات رو بخور.

با شنیدن صدام‌ پاهاش از حرکت ایستاد و سرش رو بالا گرفت:

من که داشتم‌ می خوردم مامان نذاشت.

هنوزم مثل قبلا بود، مثل قبل به خاطر غذا نخوردن لجباز بود.

پر خورد بود ولی اصلا چاق نمی شد!

لبخندی زدم و گفتم:

نمی دونم چرا با این که همش گشنه ای و می خوری اصلا چاق نمی شی!

پاشو برو بخور دانیال حرفامون تموم شد.



از روی تخت مشکی رنگ چوبیش بلند شد و با تمسخر گفت:

وا توروخدا؟ شوخی نمی‌ کنی؟

با حرص نگاهش کردم:

منو باش به فکر تو ام! نخور اصلا به من چه!

می دونی چرا اومدم؟

آخه دیدم مثل این دختر بچه های لوس با حرف مامان‌ بهت برخورد اومدم بگم غذاتو بخوری پرنسس‌ بابا تا یک وقت دل کوچیکت نشکنه!

و بی توجه به چشم های گرد شده اش در اتاق رو محکم بستم.

پسره ی عنق، لیاقت نداره اصلا به فکرش باشی!

همون طور که زیر لب دانیال رو مورد عنایت قرار می دادم در کمد رو باز کردم و یک دست کامل لباس مشکی رنگ بیرون کشیدم و پوشیدمشون.

لب تاپم رو برداشتم، روی تخت نشستم، برای اینکه کمی وقتم تلف شه و مامان حلوا رو درست کنه چند تا کلیپ بوکس دانلود کردم و با دقت مشغول دیدنشون شدم.

نمی دونم چقدر مشغول دیدن کلیپ‌ ها بودم که با صدای مامان لب تاپ رو خاموش کردم:

دنا دخترم، بیا حلوا حاضر شد.

سریع از روی تخت بلندشدم، لب تاپ مشکیم رو سرجاش برگردوندم و با برداشتن گوشیم از پله ها پایین‌ رفتم و وارد آشپزخونه شدم:

کو؟‌‌ تموم شد؟

مامان در حالی که داشت روی حلوا سلفون می کشید جواب داد:

آره تموم شد بیا ببر.

و ظرف رو به سمتم گرفت که ممنونی گفتم و ادامه دادم:


romangram.com | @romangraam