#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_153

نه!

-هیچی‌ بینتون نیست؟

عزمم‌ رو جزم کردم و محکم جواب دادم:

نه مامان، معلومه که هیچی‌ بینمون نیست!

اون فقط دوستمه، همین.

مامان مهربون نگاهم کرد:

شما می گی دوستته ولی مثل این که اون همچین نظری نداره که داره برای خاستگاری پا پیش می ذاره.

ذهنم به سمت اون روز و داخل خیابون پر کشید، اون اعترافش، حرف هایی که بهم زد.

ناخوداگاه آروم گفتم:

نمی دونم مامان، اون می گه دوستم داره ولی من‌ نمی تونم‌ باور کنم.

حس می کنم دروغ می گه، خب من‌خودم عاشق بودم مامان!

نگاه یک عاشق رو می شناسم اما نگاه راستین به من اصلا اون طوری نیست!

هیچ‌ احساسی توی چشم‌ هاش نیست مثل یخ نگاهم می کنه.

آره قبول دارم نسبت به قبل باهام‌ نرم تره من‌ هم هستم اما اون به مرور نرم شد. وقتی یهو می آد می گه دوست دارم انتظار داره من باور کنم؟

نمی دونم چرا می خواد بیاد جلو فقط این رو می دونم که اون من رو بیشتر از یک دوست نمی‌بینه.



مامان بعد از این که ساکت و با دقت به حرف هام گوش کرد بعد از اتمام‌ حرف هام با جدیت نگاهم کرد:

یعنی می گی‌ دروغ می گه؟

سرم رو مطمئن تکون دادم که ادامه داد:

اگه دوست نداشته باشه نباید این تصمیم جدی رو بگیره و جلو بیاد بحث یک عمر زندگیه کشک که نیست!

پوف کلافه ای کشیدم، آرنج‌ دست هام‌ رو روی‌ میز قرار دادم و سرم رو بین دست هام گرفتم که مامان دستش رو نوازش بار روی سرم‌ و موهایی که با گیره بالای سرم‌جمع شده بود کشید:

نگران‌ نباش عزیزم، اجبار که نیست قبول کنی من می گم ممکنه راستین تازه داره یک حس هایی بهت پیدا می کنه و نسبت بهت بی میل نیست، شاید هنوز عاشقت نشده و تو برای همین نمی تونی باور کنی، هوم؟

آروم لب زدم:

نمی دونم! واقعا دیگه مغزم‌ نمی کشه مامان!

و سرم رو روی میز گذاشتم، مامان موهام رو از جلوی صورتم‌ کنار زد:

خب دنای مامان، شما به راستین احساسی نداری؟

سکوت کردم، احساسی نداشتم؟ داشتم؟‌ این هم نمی دونستم!

تنها چیزی که می دونستم این بود که حسی که به شایان داشتم‌ رو به راستین ندارم، می دونم‌ عاشقش نیستم، بنابراین لب زدم:

نه!

-نسبت بهش بی میلی؟

این سوال بود که من رو واقعا به شک می انداخت!

بی میل نبودم، قطعا بی میل نبودم!

نگاهم به راستین و مهدی یک جور نبود.

نفس عمیقی کشیدم:

نمی‌ دونم مامان. واقعا نمی دونم.

فقط می دونم مثلا به اون به چشمی که مهدی نگاه می کنم‌ نگاه نمی کنم.



مامان به دستم فشار آرومی وارد کرد:

باشه عزیزم‌‌ هر طور خودت صلاح می دونی شب که اومدن صحبت می کنیم.

-شب می آن؟

romangram.com | @romangraam