#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_152
سرش رو توی دست هام گرفتم و در همون حالت از روی مبل بلند شدم و زیر سرش یکی از کوسن های قهوه ای تیره ی مبل رو گذاشتم.
خم شدم و موبایلم رو از روی میز برداشتم و در حالی که نگاه آخرم رو بهش که پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود و آروم خوابیده بود می انداختم از خونه خارج شدم و در رو بستم.
**********************************************************
-دنا اون ظرف مربارو می دی به من؟
نگاهی به دانیالی که منتظر نگاهم می کرد کردم و دستم رو دراز کردم، ظرف مربا رو برداشتم و بدون اینکه بهش نگاه کنم به طرفش دراز کردم.
ظرف رو از دستم گرفت و ممنون آرومیگفت که جوابش رو با خواهش می کنمی که خودمم به زور می شنیدمش دادم.
یک جرعه از چای توی فنجونم نوشیدم و داشتم لقمه ای پنیر برای خودم می گرفتم که همون لحظه زهرا خانوم در حالی که تلفن بی سیم مشکی رنگ خونه دستش بود وارد آشپزخونه شد:
فاطمه خانم یک خانمی زنگ زدن می گن با شما کار دارن.
مامانم سرش رو تکون داد و در حالی که تلفن رو می گرفت گفت:
نگفت کیه؟
-فقط فامیلیش رو گفت که به گمونم آریا بود.
لقمه ای توی دهانم بود یک آن تو گلوم گیر کرد و پشت هم سرفه کردم که مامان نگران چند ضربه به کمرم زد گفت:
چی شد دخترم؟ دانیال یک لیوان آب بده به خواهرت!
دانیال سریع یک لیوان پر آب ریخت به و به طرفم گرفت که از دستش گرفتم و همه رو یک نفس سر کشیدم.
همون لحظه هم مامان بی سیم رو در گوشش گذاشت:
جانم بفرمایین؟
-بله خودم هستم.
-واسه امر خیر؟
همون لحظه مامان نگاه خندونش رو به من دوخت و ادامه داد:
بله متوجه شدم باشه امشب حتما تشریف بیارین منتظریم.
-قربون شما خداحافظ.
خدای من! راستین واقعا جدی بود!
قرار خاستگاری گذاشته بود!
باورم نمی شه!
مامان همون طور که نگاهش به من بود خطاب به دانیال گفت:
پاشو یک لحظه برو اتاقت می خوام با خواهرت حرف بزنم.
دانیال با اعتراض به مامان نگاه کرد:
مامان دارم صبحانه می خورم. ای بابا!
مامان دوباره تکرار کرد:
پاشو دانیال، صبحانه فرار نمی کنه دوباره میخوری.
دانیال در حالی که زیر لب غر می زد از روی صندلی بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
مامان وقتی از رفتنش مطمئن شد به سمت من برگشت و همون طوری که به چهره ی مضطرب من خیره بود، دستم رو بین دست هاش گرفت:
خب دخترم، من از شما یک سوال می پرسم و شما راستش رو بهم می گی. باشه؟
مطیعانه سرم رو بالا و پایین کردم که لبخندی زد:
خوبه، خب این کسی که من الان باهاش صحبت کردم زن عموی راستین بود و به من گفت راستین بهشون گفته و امشب می خوان بیان برای امر خیر یعنی خاستگاریِ شما گلم.
و من می خوام بدونم بین تو و راستین چیزی هست؟
مبهوت نگاهش کردم و لب زدم:
romangram.com | @romangraam