#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_151
بدون اینکه جوابی بهم بده به سمت عکس رفت.
محکم از روی دیوار برداشت و خواست پرتش کنه که سریع دستش رو گرفتم و مانع شدم، چشم های سرخش رو بهم دوخت:
دستمو ول کن.
سعی کردم به آرامش دعوتش کنم:
راستین پشیمون می شی. برو بشین حرف می زنیم.
چیزی نیست که بخوام پشیمون شم، این عکس جاش اینجا نیست!
-عکس بابات که نیست! عکس خودت و مامانته. چرا اینطوری می کنی؟
آروم دست بردم و عکس رو از دستش بیرون کشیدم:
بگیر بشین.
چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد، همون طور که عکس دستم بود به سمت مبل سه نفره ای رفتم و روش نشستم.
کلافه نگاهم کرد و روی مبل دراز کشید، پاهای بلندش رو توی شکمش جمع کرد و سرش رو روی پام گذاشت.
متعجب نگاهش کردم:
چیکار میکنی؟!
با صدای آرومی جواب داد:
هروقت از یک چیزی عصبی می شدم مامانم این طوری آرومم می کرد، موهام رو نوازش می کرد.
ولی وقتی اون دیگه نیست.
بین حرفش پریدم:
می خوای من این کارو بکنم؟
جوابم رو با سکوت داد که هوف کلافه ای کشیدم، کمی به طرف چپ کج شدم، قاب عکس رو روی میز عسلی قرار دادم، با تردید دستم رو روی سرش قرار دادم. شبیه پسر بچه های کوچیکی بود که یکی اذیتشون می کرد و بعدش احساس تنهایی می کردن و به مادرشون پناه می بردن.
انگشت هام رو بین موهای صاف مشکیش کشیدم:
چرا همیشه از من می خوای آرومت کنم؟
پلک هاش رو روی هم گذاشت:
چون بعد مامانم فقط تو قدرتش رو داری! منم نمی دونم چطوری این کارو می کنی!
ابروهام رو بالا انداختم و لب زدم:
اینم یکی دیگه از نقش هاییه که داری بازی می کنی؟
-این یکی واقعیه.
ابرویی بالا انداختم و آروم دستم رو بین موهای مشکیش حرکت دادم.
چرا دروغ می گفت؟ چرا داشت وانمود می کرد دوسم داره؟
مطمئن بودم دوسم نداره.
من نگاه یک عاشق رو می شناسم، رفتارش رو می شناسم.
من یک عاشق بودم، شایانم یک عاشق بود.
آخ شایان، شایانم.
چند وقت بود سر مزارش نمی رفتم؟
چند وقت بود بی معرفتی می کردم و سر مزار کسی که به خاطر من تو اوج جوانی مرده بود نمی رفتم؟
نفس عصبیم رو بیرون دادم و چهره ی راستین خیره شدم و لب زدم:
چرا داری بهم دروغ می گی؟
نمی دونم چقدر گذشت که با شنیدن نفس های منظمش دست از نوازش کردن موهاش کشیدم.
مثل این که من واقعا توی آروم کردنش تاثیر داشتم چطوریش رو نمی دونم!
romangram.com | @romangraam