#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_150


با صدای راستین نگاهم رو بهش دوختم:

حرف بزنیم؟

و به مبل دو نفره ای که نزدیکمون بود اشاره کرد، سرم رو تکون دادم و به طرف مبل رفتم که صدای مهدی اومد:

راستین من دارم می رم، فعلا باهام کاری نداری؟

راستین نگاهی بهم انداخت:

تو بشین، من مهدی رو بدرقه کنم می آم‌.

باز هم سرم رو تکون دادم و روی مبل نشستم، پاهام‌ رو روی هم انداختم و منتظر راستین‌ نشستم.

طولی نکشید که اومد و روی مبل کنارم‌ نشست، ناخوداگاه کمی خودم رو به طرف چپ کشیدم و دستم‌ رو روی دسته ی مبل گذاشتم:

خب بگو، می‌شنوم‌، اون چرت و پرت هایی که پشت تلفن‌ می‌گفتی چی بود؟

گوشه ی لبش کج شد:

چرت و پرت نبود، حقیقت بود می‌خوام‌ بیام خاستگاریت.

خیلی دلم می‌خواست بگم‌ تو غلط می‌کنی ولی جلوی زبونم رو گرفتم و به جاش با پوزخند گفتم:

واسه چی‌می‌خوای بیای راستین؟

حاضرم‌ قسم‌ بخورم‌ تو منو دوست نداری!



ابرو هاش رو درهم‌ کشید:

چی برای خودت می‌ گی؟

کمی‌ سرم‌ رو بهش نزدیک کردم:

هدفت چیه راستین؟

تو منو دوست نداری مطمئنم.

این نگاه یک عاشق نیست‌‌ من نگاه عاشق رو خوب می‌ شناسم.

با خونسردی یک تای ابروش رو بالا انداخت و به دسته ی مبل تکیه زد:

منم‌ نگفتم‌ عاشقتم، گفتم‌ بهت دل دادم و می‌خوامت.

نیشخندی زدم:

چه فرقی داره؟ دل دادن یعنی‌ عاشق شدن.

تو اصلا نمی‌دونی عشق چیه!

چرا داری دروغ می گی؟

پشت‌ این دوست دارم‌ دوست دارم ها چیه؟

با خشم‌ بازوی راستم‌ روی تو دستش گرفت و غرید:

دنا حسی که بهت دارمو زیر سوال نبر!

هدفی پشت این‌ کار نیست و نخواهد بود چرا انقدر بدبینی؟

کلافه از روی مبل بلند شدم و چیزی نگفتم.

نمی دونستم‌ چرا نمی‌ تونستم‌ حرف هاش رو باور کنم اصلا نمی‌تونستم!

به سمتش برگشتم‌ و خواستم‌‌ حرفی بزنم که دیدم به‌ جایی خیره شده، موشکافانه رد نگاهش رو دنبال کردم و به قاب عکس‌ خودش و مادرش رسیدم.

همون‌ لحظه راستین‌ با صورتی سرخ شده از جاش بلند شد و خیره به عکس گفت:

واسه چی‌ این‌عکس رو توی خونه نگه داشته؟

مگه ما واسش ارزشی هم داشتیم؟

متعجب لب زدم:

مگه عکسو ندیده بودی؟


romangram.com | @romangraam