#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_149

فردا موقعی که اثاث ها رو می برم اون خونه بیا باهم حرف می‌زنیم شبت بخیر.

و‌ بدون اینکه بذاره چیز دیگه ای بگم قطع کرد.



پوف کلافه ای کشیدم:

اوف راستین اوف!

کلافه به داخل اتاق برگشتم و روی تشک دراز کشیدم، شایان چی می شد؟

خیانت نمی شد اگه من با راستین وارد رابطه می شدم؟

پتوی قرمز‌ رنگ گل بافت رو روی سرم کشیدم و چشم هام رو بستم.

************************************************************

هنوز تردید داشتم به این که برم یا عقب بکشم.

خودم رو پشت یکی از درخت ها پنهون کرده بودم و فقط سرم رو از پشت درخت بیرون بود و بهشون نگاه می کردم؛ می دیدم راستین رو که چشمش منتظر اومدنم بود و به مزدای آبی رنگی که داشتن وسایلش رو توش می ذاشتن تکیه زده بود.

عزمم رو جزم کردم و با قدم های محکم به سمت ماشین رفتم،‌ دوتا مرد به همراه مهدی وسایل رو می‌آوردن و می ذاشتن توی ماشین‌.

هنوز هیچ‌کدومشون متوجه ی من‌ نشده بودن که همون لحظه مهدی رو به راستین گفت:

نمی‌خوای یک تکونی‌ به خودت بدی؟

وسایل جنابعالیه همه رو ما داریم‌ می‌بریم!

راستین بی حرف تکیه اش رو از ماشین برداشت و داخل اتاق شد، و چوب‌ تختش رو به دست گرفت و پشت مزدا گذاشت که‌‌‌ همون لحظه نگاهم با نگاهش گره خورد، آروم‌ لب زد:

اومدی!



چیزی نگفتم که ماشین رو دور زد و رو به روم ایستاد، لبخند کمرنگی‌ روی لب هاش نشست:

دیگه پرونده ی اینجا بسته شد؛ جایی که اولین بار همو دیدیم.

دست هام رو حصار بدنم کردم و ساکت به اطراف نگاه گذرایی کردم، اینجا با هرچی خاطره ی خوب و بد که باهم داشتیم پروندش داست بسته می شد، راست می گفت.

خواستم‌ چیزی بگم که صدای یکی از اون مرد ها متوقفم کرد:

تموم شد آقا، نمی آین؟

راستین پوزخندی گوشه ی لب هاش نشست و رو به من گفت:

من با مزدا می رم شما به کلاست بر می خوره ماشین مدل پایین سوار شی با ماشین خودت بیا.

اخم هام رو در هم کشیدم، واقعا من رو این طوری شناخته بود؟

با حرص نگاهش کردم، و بی توجه به نگاه متعجبش دستم رو به لبه ی ماشین گذاشتم و پام رو بلند کردم، روی قسمتی که جای پا بود گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم و سوار ماشین شدم.

راستین مات نگاهم می کرد که ابرویی بالا انداختم:

نمی آی؟

به خودش اومد، توی یک حرکت خودش رو بالا کشید، سوار شد و در پشت ماشین رو بست.

من بودم و راستین و مهدی.

و چند دقیقه بعد ماشین حرکت کرد. این‌جا‌ پر شده بود از وسایل راستین و فقط یک گوشه خالی بود که اونم‌ من به زور خودم رو جا کرده بودم!

راستین و مهدی که لبه ی ماشین بودن و من‌ با هر تکون ماشین فکر می کردم الانه که بیوفتن پایین!



*********************************************************

-راستین اینو کجا بذارم؟

راستین نگاهش رو ازم گرفت و رو به مهدی جواب داد:

ببر تو اون اتاقی که خالیه، خودش می آد می بره.

نگاه گذرایی به خونه انداختم، کاملا مبله و تکمیل.

مبل های قهوه ای رنگی که مرتب چیده شده بودن، دیوار های ساده سفید رنگ و چیز های معمولی که هر خونه داره و راه رو کوتاهی که تهش به دوتا اتاق خطم می شد.

romangram.com | @romangraam