#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_148


لبخندی زدم، از جام‌ بلند شدم، میز رو دور زدم و کنار صندلی‌ مامان زهرا ایستادم و با لبخند گفتم:

مامان جون‌، دست منو بگیرید باهم بریم داخل اتاقتون.

مامان جون یا علی آرومی گفت، دستم‌ رو گرفت و از روی صندلی بلند شد، تشکر آرومی ازم‌ کرد و همراه هم وارد اتاق کوچیکش شدیم.

مامان جون رو به سمت تخت فرفورژه ی یک نفره مشکی رنگش که خوش‌ خواب سفتی به خاطر کمردردش روش بود هدایت کردم که روی تخت دراز کشید، پتو رو خودش از روی تخت برداشت و روی سرش کشید.

با لبخند نگاهش کردم و به سمت کمد دیواری قهوه ای رنگ توی اتاق رفتم، درش رو باز کردم و دوتا تشک از داخلش بیرون آوردم‌ و روی زمین کنار تخت مامان زهرا پهن کردم، بعد از اینکه بالشت و پتو هم‌ برداشتم در کمد رو بستم، لامپ‌ هم خاموش کردم‌ و از اتاق خارج شدم.

به سمت‌ الناز که مشغول ظرف شستن بود رفتم:

هنوز تموم نشدی؟

بدون‌ اینکه تغییری در حالتش بده گفت:

دیگه آخراشه، چیزی نمونده.

سرم رو تکون دادم:

باشه، من تشک پهن کردم‌‌ تموم که شدی بیا منتظرتم.

باشه ی آرومی‌ گفت‌ که نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره داخل اتاق برگشتم.



نگاهم رو به مامان جون دوختم که نفس های کوتاهش نشون‌ از خوابیدنش می دادن، خواستم دراز بکشم لرزیدن گوشیم‌ توی جیبم مانع شد، پوف کلافه ای کشیدم و گوشی رو بیرون آوردم که با اسم‌‌ راستین‌ مواجه شدم، با حرص خیره ی صفحه گوشی شدم و زیر لب زمزمه کردم:

به هیچ وجه بی خیال نمی شی نه؟

برای اینکه مامان جون بیدار نشه از اتاق خارج شدم و وقتی وارد حیاط شدم تماس رو جواب دادم:

بگو راستین.

-بالاخره جواب دادی!

-آره جواب دادم، چون کلافه شدم از زنگ زدنات.

هوف کلافه ای کشید:

این طوری نکن دنا، حتی نذاشتی برات توضیح بدم!

-چی رو می خوای توضیح بدی؟

من هرچی که باید می فهمیدم فهمیدم‌.

دلیل منطقی هم برای اون کاری که کردی نداری پس لطفا کشش نده!

لحنش جدی شد:

باشه کشش نمی دم، می رم با خانوادت حرف می زنم.

اخم هام‌ رو سریعا درهم کشیدم، چی رو می‌ خواست با خانوادم‌ حرف بزنه؟

حرفم‌ رو به زبون آوردم:

چی رو می خوای با خانوادم حرف بزنی؟

-بهت گفته بودم، گفتم می خوامت، الانم که هم کار دارم هم خونه زندگی واسه نامزدی می‌خوام پا پیش بذارم با خانوادت حرف می زنم می آم خاستگاریت.

چشم هام درشت شدن!

انگار این واقعا جدی بود!

با شتاب گفتم:

راستین دیوونه بازی در نیار!

تو واقعا جدی می گی؟

لحنش جدی بود! اونم‌ کاملا!

-معلومه که جدیم، بهت گفته بودم‌ می خوامت.

-تو گفتی می‌خوای اون وقت منم گفتم می‌خوامت؟

سکوت کرد، تا چند ثانیه چیزی نگفت ولی بعدش گفت:


romangram.com | @romangraam