#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_147
-باشه عزیزم تنهایین؟
-فعلا آره اما زنگ می زنم النازم بیاد، همون دختر خاله ی شایان.
کمی مکث کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
باشه عزیزم مواظب خودت باش، شبت بخیر.
شب شماهم بخیر آرومی گفتم و موبایل رو پایین آوردم.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره موبایل رو بالا آوردم که متوجه ی پنج تا تماس از دست رفته از راستین دارم، پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
چرا زنگ می زنی و چی می خوای بگی نمی دونم!
پرویی زیر لب گفتم و شماره ی الناز رو گرفتم که بعد از خوردن چند بوق جواب داد:
الو دنا؟
-سلام خوبی؟
-علیک سلام چه عجب تو سراغی از ما گرفتی!
تک خنده ای کردم:
تعجب رو بذار برای بعد، الان پاشو بیا خونه مامان زهرام شبم میخوایم بمونیم.
تعجب توی صداش بیشتر شد:
جون الناز اونجایی؟ ایول حوصلم خیلی سر رفته بود!
الان حاضر میشم میآم عشقم منتظرم باش.
باشه ی آرومی گفتم و تماس رو قطع کردم، تکیه ام رو از دیوار برداشتم که متوجه ی سفیدی پشت آستین مانتوی مشکیم شدم، به عقب برگشتم که متوجه شدم به خاطر پس دادن گچ دیوار آستینم سفید شده و در این شرایط قطعا پشت مانتوم سفید شده بود!
اوف تقریبا بلندی کشیدم که مامان زهرا سریعا نگاهم کرد:
چی شد دخترم؟
در حالی که گچ روی آستینم رو میتکوندم گفتم:
هیچی مامان جون، به خاطر گچ دیوار مانتوم سفید شد واسه اون غر زدم.
لبخند تلخی روی لب هاش نشست:
دیگه این خونه قدیمی شده و عمرش رو کرده.
دیواراشم جواب کردن، منم امروز هستم فردا نیستم چه انتظاری از این خونه داری دخترم.
با ناراحتی به سمتش رفتم، میز رو دور زدم و دوباره کنارش نشستم، اخمهام رو در هم کردم و گفتم:
اِ مامان جون اینطوری نگید دیگه!
واقعا دارین ناراحتم میکنین!
لبخندی عمیقی زد، با دست هاش صورتم رو قاب گرفت و پیشونیم رو عمیق بوسید:
قربونت برم من دخترم، چه خوبه که هستی عزیزم.
من هم لبخندی زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم و فشار آرومی بهش وارد کردم.
************************************************************
-الناز خودت پاشو ظرف هارو بشور خسته شدم بابا!
من پختم میزهم من چیدم جنابعالی فقط نظارت کردی و حرف زدی!
الناز در حالی که از روی صندلیش بلند می شد، دستش رو به علامت تسلیم بالا آورد:
چشم عزیزم چشم، الان جمع میکنم شما و خاله جون برین بشینین.
مامان زهرا لبخند عمیقی زد و گفت:
دستتون درد نکنه عزیزانم، پیر شین انشالله.
romangram.com | @romangraam