#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_146


پوف عمیقی کشیدم و ماشین رو روشن کردم اول خواستم‌ به طرف خونه برم اما توی یک لحظه پشیمون شدم و مسیرم رو به سمت خونه ی مامان زهرا عوض کردم.

********************************************

دست تپل و سفیدش رو توی دستم گرفتم و لبخندی زدم:

مامان جونم چرا بهم زنگ نمی زنی هوم؟

چرا نمی گی تک و تنها توی این‌ خونه موندی؟

شیما هم که برگشته شیراز زنگ‌ می زدی می گفتی بیام پیشت.

مگه منم دخترت نیستم؟



قطره اشکی از چشم‌ های مشکیش سرازیر شد، دست دیگه اش رو روی دستم که دستش رو بغل گرفته بود گذاشت و دستم رو عمیق فشرد:

چرا دخترمی، پاره ی تنمی، تو یک تیکه از شایانم بودی پس یک‌‌ تیکه از منم‌ هستی.

بود و نبود شایانم تو بودی پس بود و نبود منم تویی.

خواست ادامه بده که خودم رو روی مبل قهوه ای رنگ قدیمیش جا به جا کردم و بهش نزدیک تر شدم، بغضم رو فرو دادم و خیره به چشم های اشکیش گفتم:

نکن مامان جون، نکن!

من همین طوریش که اسم شایان می آد دلم خون می شه شما بدترش نکن عزیزم.

می دونم شایان پاره ی تنت بود، تک پسرت بود، ولی وجود منم بود.

با این حرف ها هم خودت رو اذیت می کنی هم من.

لبه ی روسری خوشه دارش که طرح گل روش داشت رو بلند کرد و زیر چشم‌ هاش کشید:

باشه عزیزم باشه، دیگه نمی گم، خودتو ناراحت نکن عزیزدلم.

سکوت کردم و نگاهم رو دور تا دور خونه چرخوندم، یک دست مبل هفت نفره قهوه ای رنگ‌ قدیمی و با میز وسط هم رنگش که روبه روی مبل سه نفره قرار داشت.

یک‌ تلوزیون کوچیک طوسی رنگ و زیر تلوزیونی چوبی کرم رنگ و دیوار هایی که کم کم داشتن بوی رطوبت می گرفتن، شاید خونشون قدیمی بود ولی صفا داشت البته داشت با رفتن‌ شایان همونم رفته بود.

چهار سال بود این‌ خونه دیگه رنگ‌ و روِ قدیم رو نداشت؛ چهار سال بود که دیگه صدای خنده های مردونه کسی اینجا نمی‌ پیچید،‌ دیگه هرروز ساعت پنج و نیم کسی با یک سینی چایی خوش رنگ‌ و بو که از سماور قدیمی دم می کشید وارد هال نمی شد.

دیگه شیمایی نبود که با هر بار وارد شدن شایان بیاد کیف و کاپشنش رو بگیره و بعدش بره روی کولش تا دور خونه دورش بده.

شیما اون موقع شونزده سالش بود ولی با قد و هیکل ریزه ای که داشت هیچکس فکر نمی کرد بیشتر از دوازده سال داشته باشه.

الان اون شیما بیست سالش شده و با پسرخاله اش نامزد کرده‌.

یک پاش شیرازه و یک پاش پیش مادرش.



دیگه بیشتر از این نمی‌تونستم توی این‌ خونه بمونم چون تک تک خاطرات شایان رو برام زنده می کردن.

ولی مجبور بودم به خاطر مامان‌ زهرا مجبور بودم.

دستم رو از دستش خارج کردم، میز وسط رو تکیه گاه دستم کردم و از روی مبل بلند شدم:

من برم یک تلفن بزنم به مامان اینا بگم امشب اینجا می‌خوابم‌ نگران نشن.

نگاه مهربونش رو به چشم هام دوخت:

احتیاجی نیست دخترم، من‌ تنها می‌مونم‌ برو خونتون.

در حالی که موبایلم رو از کیفم در می آوردم اخم مصنوعی کردم:

این چه حرفیه مامان جون؟ خودم می خوام بمونم الانم می رم به الناز یک زنگ‌ می زنم می گم‌ بیاد اینجا یک شام‌ خوشمزه درست می کنیم و باهم‌ می‌خوریم‌. هوم چطوره؟

برق خوشحالی رو توی چشم‌ هاش به راحتی حس کردم، معلوم بود خیلی تنهایی اذیتش می کرده؛ خب حقم داشته تنها توی یک خونه آدم‌ خب دیوونه می شه، حوصلش سر می ره!

اونم‌ این خونه که تک تک خاطرات شایان یعنی پسرش توش‌ براش زنده می شه.

نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم و در حالی که شماره ی مامانم رو می گرفتم به دیوار سفید رنگ پشت سرم‌ تکیه دادم، موبایل رو در گوشم‌ قرار دادم‌ و در حالی که نگاهم به مامان زهرایی بود که خیره ی عکس شایان روی دیوار بود با پاهام‌ روی زمین ضرب گرفتم، طولی نکشید که مامان تماس رو جواب داد:

جانم دخترم؟

-سلام، مامان من اومدم خونه ی مامان زهرا شبم پیشش می مونم‌ نگران نباش.


romangram.com | @romangraam