#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_145

با خشم نگاهش کردم، دروغ می گفت، توی‌ چشم هام نگاه نمی کرد و نگاهش رو به زمین دوخته بود‌.

فکری که توی ذهنم بود رو به زبون آوردم:

راستین داری دروغ می گی!

حسودی که می گی برای وقتیه که تو به یکی احساس داشته باشی.

اون موقع که شایان منو دزدیده بود من و تو هیچ برخوردی باهم نداشتیم که تو بخوای عاشقم بشی!

فقط باهم‌ بحث کردیم‌ و اونم‌ یکی‌ دوماه بیشتر نبوده!کمی‌ مکث کردم و دو قدم به عقب برداشتم، گردنبند رو توی‌ جیبم گذاشتم و گفتم:

ادعای دل دادنت می شه الان شاید راست بگی ولی اون موقع نبودی!

تو حتی از من‌ متنفر بودی راستین.

‌و نفس عصبیم رو بیرون فرستادم، نگاهش رو توی چشم هام دوخت و دقیقا دو قدم بهم نزدیک تر شد:

می خوای راستش رو بگم؟

سرش رو تکون داد و ادامه داد:

راستش اینه که نمی دونم چرا برداشتمش فقط می دونم دلم‌ خواست بردارمش همین.

خشمگین نگاهش کردم، اون‌ به هیچ وجه حق نداشت با ارزش ترین شی من رو ازم بگیره، اونم‌ با همچین دلیل بی منطقی.

انگشت اشاره ام رو به طرفش گرفتم و‌ گفتم:

دلیلت هرچیزی که بود تو اصلا حق نداشتی به این گردنبند دست بزنی.

همچین اجازه ای نداشتی، دفعه ی آخرت بود فهمیدی؟‌ دفعه ی آخر!

فقط نگاهم کرد و حرفی نزد که انگشتم رو پایین آوردم و با تمسخر ادامه دادم:

گردنبند رو بر می داره که هیچ، ازشم‌ می‌پرسم دیدیش می گه نه!

نگاه دلخورم رو توی چشم هاش دوختم:

راستین داشتی می دیدی که من چقدر در به در دنبال این گردنبند می گردم، داشتی می دیدی من چقدر آشفته بودم!

ازت پرسیدم راست راست توی چشم هام‌ نگاه کردی و گفتی نه!

چطور تونستی؟

وقتی داشتی می دیدی چقدر واسه من ارزش داره چطور ساکت موندی؟!

باور نمی‌کنم‌ راستین باور نمی کنم!

و خواستم از کنارش رد شم که بازوم روی توی دستش گرفت و در همون حالت‌گفت:

هیچ وقت، دیگه هیچ وقت جلوی من‌ از‌ با ارزش بودن شایان و وسایلش حرف نزن.

اخم هام رو درهم کشیدم، دستم رو با خشم‌ از دستش بیرون کشیدم و گفتم:

تو فکر می کنی کی هستی؟

به چه حقی واسه من تایین تکلیف می کنی؟



پلک هاش رو محکم‌ روی هم فشرد و لحن آرومی گفت:

دنا الان عصبانی هستی..برو وقتی آروم شدی صحبت می کنیم.

راست می گفت، واقعا عصبانی بود و ممکن بود یک چیزی بگم و تهش پشیمون بشم‌ برای همین‌ نگاه چپی‌ بهش کردم و از در فلزیه اتاق گذشتم و از پارک خارج شدم، به سمتدنای سفید رنگم که بیرون پارک بود رفتم و درش رو باز کردم و سوار شدم.

یک دستم رو روی فرمون گذاشتم، مشت دست دیگه ام رو آروم‌ باز کردم‌ و به گرنبند خیره شدم، این همه دنبالش گشتم نگو که دست راستین بوده!

نفس پرحرصم رو بیرون فرستادم، گردنبند رو بدون تردید دور‌گردنم بستم و دستی به پلاکش کشیدم.



نمی فهممت راستین نمی فهمم!

چرا دروغ می گی؟ چرا گردن بند رو برداشتی؟

چی‌ تو سرته راستین؟

اون‌ ابراز علاقه یهوییش و حساس شدناش یهویش برام عجیبه! خیلی عجیب!

romangram.com | @romangraam